حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦
سختتر میشد ، چهرهاش برافروختهتر میگردید ، مثل آدمی که به وصل نزدیکتر
میشود . حتی میگوید در آن لحظات آخر ، هنگامی که آن لعین ازل وابد سر
مقدسش را از بدن جدا کرده بود ، رفتم سراغ حسینبنعلی ( علیهمالسلام ) ،
چشمم که به حسین ( ع ) افتاد ، آن بشاشت و روشنی چهرهاش ، آنچنان مرا
گرفت که مردنش را فراموش کردم . لقد شغلنی نوروجهه جمالهیبته عنالفکرش
فی قتله [١] . نوشتهاند اباعبدالله ( ع ) در حملات خود ، نقطهای را
انتخاب کرده بود که نزدیک خیام حرم باشد . به دو منظور : یکی اینکه
میدانست دشمنان چقدر نامرد و غیر انسانند و این مقدار حمیت ندارند که
لااقل بگویند ما با حسین ( ع ) طرف هستیم ، پس متعرض خیمهها نشویم .
میخواست تا جان در بدن دارد ، تا رگ گردنش میجنبد ، کسی متعرض خیام
حرمش نشود . حمله میکرد ، از جلو او فرار میکردند ، ولی زیاد تعقیب
نمیکرد ، برمیگشت تا خیام حرمش مورد تعرض قرار نگیرد . منظور دیگر
اینکه میخواست تا زنده است اهلبیتش بدانند که او زنده است . لذا
نقطهای را مرکز قرار داده بود که صدایش به آنها میرسید . وقتی که بر
میگشت و در آن نقطه میایستاد ، فریاد میکرد : « لا حول و لا قوش الا بالله
العلی العظیم ، » فریاد حسین علیهالسلام که بلند میشد اهل بیت
سکونتخاطری پیدا میکردند . میگفتند آقا هنوز زنده است . امام ( ع ) به
اهل بیت فرموده بود تا من زنده هستم از خیمهها بیرون نیائید ( این حرفها
را باور نکنید که اهلبیت دائما بیرون میدویدند . ابدا . دستور آقا بود
که تا من
[١] بحارالانوار ، ج ٤٥ ، ص ٥٧ و اللهوف ، صفحه . ٥٣