حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١١
حسین شهید شد ، مسموم شد و از دنیا رفت . سن این طفل را هم ده سال
نوشتهاند . یعنی وقتی که پدر بزرگوار از دنیا رفته ، او تازه بدنیا آمده
و شاید بعد از آن هم بوده . به هر حال از پدر چیزی یادش نبود . و در
خانه اباعبدالله بزرگ شده بود و اباعبدالله ، هم برای او عمو بود و هم
به منزله پدر ) . ابا عبدالله به عمه این طفل ، به خواهر بزرگوارش زینب
سپرده بود که مراقب این بچهها بالخصوص باشند . این پسر بچهها مرتب
تلاش میکردند که خودشان را به وسط معرکه برسانند ولی مانع میشدند .
نمیدانم در آن لحظات آخر که اباعبدالله در گودال قتلگاه افتاده بودند ،
چطور شد که یک مرتبه این طفل ده ساله از خیمه بیرون زد و تا زینب سلام
الله علیها دوید که او را بگیرد ، خودش را از دست زینب رها کرد و گفت
والله لا افارق عمی [١] به خدا قسم من از عمویم جدا نمیشوم . به سرعت
خودش را رساند به اباعبدالله در حالی که ایشان در همان قتلگاه بودند و
قدرت حرکت برایشان خیلی کم بود . این طفل آمد و آمد تا خودش را به
دامن عموی بزرگوار انداخت . اباعبدالله او را در دامن گرفت . شروع کرد
به صحبت کردن با عمو ، در همان حال یکی از دشمنان آمد برای اینکه ضربتی
به اباعبدالله بزند . این بچه دید که کسی آمده به قصد کشتن اباعبدالله ،
شروع کرد به بدگویی کردن : ای پسر زناکار ! تو آمدهای عموی مرا بکشی ؟ به
خدا قسم من نمیگذارم . او که شمشیرش را بلند کرد ، این
[١] بحار الانوارج ٤٥ صفحه ٥٣ ، اعلام الوری صفحه ٢٤٣ ، ارشاد شیخ مفید صفحه . ٢٤١