حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٠٨
برد ، و اینها چه زنهایی هستند ! این مرد خیلی شجاع بود و با دو نفر از غلامان عمر سعد و عبیدالله زیاد که خودشان داوطلب شدند ، جنگید و هر دوی آنها را که افراد بسیار قویای بودند ، از بین برد ، به این ترتیب که بعد از داوطلب شدن آن دو نفر ، اباعبدالله وقتی نگاه کردند به اندام و شانهها و بازوهای این مرد ، فرمودند این ، مرد میدان آنهاست و رفت و مرد میدانشان هم بود . اول ، یسار نامی آمد که غلام عمر سعد بود . عبدالله بن عمیر او را از پای در آورد ولی قبلا کسی از پشت سر به جناب عبدالله حمله کرد و اصحاب اباعبدالله فریاد کشیدند : از پشت سر مواظب باش ولی تا به خود آمد او شمشیرش را فرود آورد و پنجههای دست عبدالله قطع شد اما با دست دیگرش او را هم از بین برد . در همان حال آمد خدمت اباعبدالله در حالی که رجز میخواند . به مادرش گفت مادر ! آیا خوب عمل کردم ؟ گفت نه ، من از تو راضی نیستم ، من تا تو را کشته نبینم ، از تو راضی نمیشوم . زنش هم بود ، البته زنش جوان بود ، به دامن عبدالله بن عمیر آویخت . مادر گفت که مادر ، مبادا اینجا به حرف زن گوش بکنی ، اینجا جای گوش کردن به حرف زن نیست . تو اگر میخواهی که من از تو راضی باشم ، جز اینکه شهید بشوی راه دیگری ندارد . این مرد میرود تا شهید میشود . بعد سر او را میبرند و میاندازند به طرف خیام حرم ( چند نفر هستند که سرهایشان پرتاب شده به طرف خیام حرم ، یکی از آنها ، این مرد است ) . این مادر ، سر پسر خود را میگیرد و به سینه میچسباند ، میبوسد و میگوید