حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٧
و یاور میخواست که باز هم بیاید کشته بشود . این است که حضرت « هل من ناصر ینصرنی » میفرمود . صدایشان رسید به خیمهها ، زنها گریستند ، فریاد گریهشان بلند شد . امام حسین علیه السلام ، برادرشان حضرت ابوالفضل و یک نفر دیگر از اهل بیت را فرستادند ، فرمودند بروید زنها را ساکت کنید ، آنها آمدند و ساکت کردند . بعد خودشان برگشتند به خیام حرم ، اینجاست که طفل شیر خوارشان را به دست ایشان میدهند . این طفل در بغل عمهاش زینب خواهر مقدس اباعبدالله است . حضرت این طفل را در بغل میگیرد . اباعبدالله نفرمود خواهرجان چرا در میان این بلوا ، در فضایی که هیچ امنیتی ندارد و از آن طرف تیر پرتاب میشود و دشمن کمین کرده این طفل را آوردی ، بلکه او را در بغل گرفت و در همین حال تیری از سوی دشمن میآید و به گلوی طفل مقدس اصابت میکند . اباعبدالله چه میکند ؟ ببینید رنگ آمیزی چگونه است ؟ تا این طفل این چنین شهید میشود ، دست میبرد و یک مشت خون پر میکند و به طرف آسمان میپاشد که ای آسمان ببین و شاهد باش ! در آن لحظات آخر که ضربات زیادی بر بدن مقدس اباعبدالله وارد شده بود که دیگری روی زمین افتاده بود و بر روی زانوهایش حرکت میکرد و بعد از مقداری حرکت ، میافتاد و دوباره بر میخواست ، ضربتی به گلوی ایشان اصابت میکند . نوشتهاند باز دست مبارکش را پر از خون کرد و به سر و صورتش مالید و گفت من میخواهم به ملاقات پروردگار خود بروم . اینها صحنه های تکان دهنده صحرای کربلاست ، قضایایی است که پیام