حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٣
وقتی آن پارچه را برداشت ، دید سر پدرش است ، بیاختیار از جا حرکت کرد ، مختار گفت او را به پدرش ملحق کنید . این طور بود که علی اکبر به میدان رفت . مورخین اجماع دارند که جناب علی اکبر با شهامت و از جان گذشتگی بینظیری مبارزه کرد . بعد از آن که مقدار زیادی مبارزه کرد ، آمد خدمت پدر بزرگوارش که این جزء معماهای تاریخ است که مقصود چه بوده و برای چه آمده است ؟ گفت پدر جان " العطش " تشنگی دارد مرا میکشد ، سنگینی این اسلحه مرا خیلی خسته کرده است ، یک ذره آب اگر به کام من برسد ، نیرو میگیرم و باز حمله میکنم . این سخن جان اباعبدالله را آتش میزند . میگوید پسر جان ! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است ، ولی من به تو وعده میدهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهی نوشید . این جوان میرود به میدان و باز مبارزه میکند . مردی است به نام حمیدبن مسلم که به اصطلاح راوی حدیث است . مثل یک خبرنگار در صحرای کربلا بوده است . البته در جنگ شرکت نداشته ولی اغلب قضایا را او نقل کرده است . میگوید : کنار مردی بودم . وقتی علی اکبر حمله میکرد همه از جلوی او فرار میکردند . او ناراحت شد ، خودش هم مرد شجاعی بود ، گفت قسم میخورم اگر این جوان از نزدیک من عبور بکند ، داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت . من به او گفتم تو چکار داری ، بگذار بالاخره او را خواهند کشت . گفت خیر . علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد ، این مرد او را غافلگیر کرد و با نیزه محکمی آنچنان به علی اکبر زد