حماسه حسینی 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٣
که تقریبا یک شبانه روز ، از آن وقت که با آن شخص ملاقات کرده بودند ، فاصله زمانی داشت . حضرت ، در خیمه نشسته و عدهای از اصحاب همراه ایشان بودند که آن دو نفر آمدند و عرض کردند یا اباعبدالله ! ما خبری داریم ، اجازه میدهید آن را در همین مجلس به عرض شما برسانیم یا میخواهید در خلوت به شما عرض کنیم ؟ فرمود : من از اصحاب خودم چیزی را مخفی نمیکنم ، هر چه هست در حضور اصحاب من بگوئید . یکی از آن دو نفر عرض کرد : یا ابن رسول الله ! ما با آن مردی که دیروز با شما برخورد کرد ولی توقف نکرد ، ملاقات کردیم ، او مرد قابل اعتمادی بود ، ما او را میشناسیم ، هم قبیله ماست ، از بنیاسد است . ما از او پرسیدیم در کوفه چه خبر است ؟ خبر بدی داشت ، گفت من از کوفه خارج نشدم مگر اینکه به چشم خود دیدم که مسلم و هانی را شهید کرده بودند و بدن مقدس آنها را در حالی که ریسمان به پاهایشان بسته بودند ، در میان کوچه و بازارهای کوفه میکشیدند . اباعبدالله ( ع ) ، خبر مرگ مسلم را که شنید ، چشمهایش پر از اشک شد ولی فورا این آیه را تلاوت کرد : « من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا [١] در چنین موقعیتی ابا عبدالله ( ع ) نمیگوید کوفه را که گرفتند ، مسلم که کشته شد ، هانی که کشته شد ، پس ما کارمان تمام شد ، ما شکست خوردیم ، از همینجا برگردیم . جملهای گفت که رساند مطلب چیز
[١] سوره احزاب ، آیه . ٢٣