قیام و انقلاب مهدی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٨
گفت یا رسول الله ! این چه وضعی است ؟ چرا بچههای من مانعند ، چرا نمیگذارند من شهید بشوم ، اگر شهادت خوب است ، برای منهم خوب است ، منهم میخواهم در راه خدا شهید بشوم ، رسول اکرم ( ص ) فرمود : مانعش نشوید ، این مرد آرزوی شهادت دارد . بر او واجب نیست ، ولی حرام هم نیست ، آرزوی شهادت دارد ، مانعش نشوید ، خوشحال شد . مسلح شد و آماده جهاد گشت . وقتیکه آمد میدان جنگ ، یکی از پسرهایش چون میدید پدر ناتوان است و نمیتواند خوب کرو فر بکند مراقب پدر بود ، ولی پدر بی پروا خودش را به قلب لشکر میزد تا بالاخره شهید شد ، یکی از پسرهایش هم شهید شد . احد نزدیک مدینه است ، مسلمین در احد وضع ناهنجاری پیدا کردند ، خبر رسید بمدینه که مسلمین شکست خوردهاند ، زن و مرد مدینه بیرون دویدند ، از جمله آنها زن همین " عمر و بن جموح " بود . این زن رفت جنازههای شوهرش و پسرش و برادرش را پیدا کرد ، هر سه جنازه را بر شتریکه داشتند و اتفاقا " شتر قوی هیکلی هم بود بار کرد و آورد که در مدینه در بقیع دفن کند . ولی متوجه شد که این حیوان با ناراحتی به طرف مدینه میآید ، مهار شتر را به زحمت میکشید ، قدم قدم ، یکپا یکپا میآمد ، در این بین زنهای دیگر ، و از آن جمله عایشه همسر پیغمبر میآمدند بطرف احد .