قیام و انقلاب مهدی - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٧
پسر در آمد او رفت و شهید شد . بعد از مدتی پدر ، پسر را در عالم رؤیا دید که در سعادت خیره کنندهای است و به مقامات عالی نائل آمده است ، به پدر گفت : پدر جان : انه قد و عدنی ربی حقا ؟ آنچه که خدا بما وعده داده بود ، همه حق و همه راست بود ، خداوند به وعده خود وفا کرد . پدر پیر آمد خدمت رسول اکرم ( ص ) عرض کرد یا رسول الله ، اگر چه من پیر شدهام ، اگر چه استخوانهای من ضعیف و سست شده است ، اما خیلی آرزوی شهادت دارم . یا رسول الله ، من آمدم از شما خواهش کنم ، دعا کنید که خدا به من شهادت روزی کند . پیغمبر اکرم دعا کرد : خدایا برای این بنده مؤمنت شهادت روزی بفرما ، یکسال طول نکشید که جنگ احد پیش آمد و این مرد در احد شهید شد . مرد دیگری است بنام عمروبن جموح ، اتفاقا یک پایش لنگ بود ، و بحکم قانون اسلام جهاد از این آدم برداشته شده بود ( لیس علی الاعرج حرج ) جنگ احد پیش آمد ، این مرد چند پسر داشت ، پسرهایش سلاح پوشیدند ، گفت : منهم باید بیایم شهید بشوم ، پسرها مانع شدند گفتند : پدر ، ما میرویم ، تو در خانه بمان ، تو وظیفه نداری ، تو چرا میخواهی به جهاد بیایی ؟ پیرمرد قبول نکرد ، رفتند سران فامیل را جمع کردند که مانع پیرمرد بشوند ، هر چه گفتند پیرمرد گوش نکرد . گفتند ما نمیگذاریم تو بروی ، پیرمرد آمد خدمت پیغمبر اکرم