دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٨٧
٥٤٥٣.ثواب الأعمال ـ به نقل از ابو هُرَيره و عبد اللّه بن عبّاس ـ: پيامبر خدا ، پيش از وفاتش براى ما سخنرانى كرد ـ و اين ، آخرين سخنرانى اى بود كه در مدينه ايراد كرد ـ و فرمود : «اى مردم ! پيش تر بياييد و جا را براى آنان كه پشت سر شما هستند ، باز كنيد . مردى گفت : اى پيامبر خدا ! براى چه كسانى جا باز كنيم ؟ فرمود : «براى فرشتگان» . سپس فرمود : «آنان ، هرگاه با شما باشند ، جلوتر از شما يا پشتِ سرتان نيستند ؛ بلكه در سمت راست و چپ شما قرار مى گيرند» . مردى گفت : اى پيامبر خدا ! چرا جلوتر از ما يا پشت سرمان قرار نمى گيرند ؟ آيا به خاطر برترى ما بر آنهاست يا به خاطر برترى آنها بر ماست ؟ فرمود : «شما از فرشتگان ، برتريد» .
٥٤٥٤.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله : چون به آسمان برده شدم ، جبرئيل عليه السلام دو به دو اذان و دو به دو اقامه گفت . [١] سپس به من گفت : [براى نماز] جلو بِايست ، اى محمّد! من گفتم : «اى جبرئيل! بر تو پيشى گيرم ؟» . گفت : آرى ؛ چون خداوند ـ تبارك و تعالى ـ پيامبرانش ، بويژه تو را بر همه فرشتگانش برترى داده است . پس من جلو ايستادم و برايشان نماز خواندم ، و بدين فخر نمى فروشم . چون به پرده هاى نور رسيدم ، جبرئيل عليه السلام به من گفت : پيش برو ، اى محمّد ! و خودش با من نيامد . گفتم : «اى جبرئيل ! در چنين جايى مرا تنها مى گذارى ؟ گفت : اى محمّد ! آخرين مرزى كه خداوند عز و جلبراى من نهاده ، تا بدين جاست . اگر از آن فراتر بروم ، به خاطر گذشتن از مرزهاى پروردگار شكوهمندم ، بال هايم مى سوزد . [٢] پس ، مرا به زور در [عالم] نور راند و تا آن جا كه خدا خواست ، به بلنداى مُلك او رسيدم . در اين هنگام ندا آمد كه : «اى محمد !» . گفتم : در خدمتم ، اى پروردگار من ! گوش به فرمانم ، اى پر شُكوه بلندمرتبه ! ندا آمد كه : «اى محمّد ! تو بنده منى ، و من ، پروردگار تو هستم . پس ! فقط مرا بندگى كن و تنها بر من ، توكّل نما ؛ كه تو نور من در ميان بندگانم ، و فرستاده من به سوى آفريدگانم ، و حجّت من بر مردمانم هستى . بهشتم را فقط براى تو و پيروان تو آفريده ام ، و آتشم را تنها براى آن كه تو را نافرمانى كند» .
[١] يعنى هر بند اذان و اقامه را دو بار گفت .[٢] {٠ احمد ، ار بگشايد آن پرّ جليل تا ابد ، بيهوش مانَد جبرئيل ٠} {٠ چون گذشت احمد ز سِدره ومرصَدَش وز مقام جبرئيل و از حَدَش ٠} {٠ گفت او را : هين بِپر اندر پى ام گفت : رو ، رو ، من حريف تو نَى ام ٠} {٠ باز گفت او را : بيا ، اى پرده سوز من به اوج خود نرفتستم هنوز ٠} {٠ گفت : بيرون زين حَد ، اى خوش فرّمن گر زنم پَرّى ، بسوزد پرّ من! ٠} (مثنوى معنوى ، دفتر چهارم) .