راهنما شناسى - علی نوری، علیرضا؛ صفرعلیپور، حشمت الله - الصفحة ٩٥
ه- امام صادق (ع) فرمود:
زنى طواف به جا مىآورد و مردى هم در عقب او بود. ناگهان بازوى آن زن نمايان شد و آن مرد دست خود را بر بازوى او نهاد پس خداوند دست آن مرد را به ذراع آن زن چسبانيد و كار به جايى رسيد كه مردم طواف را قطع كردند و امير مكه حاضر شد و چاره اين كار را خواست. به فقها مراجعه كردند، آنان گفتند: دست مرد را بايد قطع كنند؛ زيرا جنايت از او سر زده است. پس آن مرد گفت: آيا كسى از فرزندان رسول خدا (ص) در اينجا هست؟ صداى مردم بلند شد كه «حسين بن على» حاضر است. امام حسين (ع) را حاضر كردند. آن حضرت رو به كعبه كرد و دست به دعا برداشت، ناگهان دست آن مرد از بازوى آن زن جدا شد. «١» و- هشام بن سالم مىگويد:
من و محمد بن نعمان بعد از شهادت امام صادق (ع) در مدينه بوديم و مردم مىگفتند: عبداللَّه فرزند امام صادق، امام است. من و محمد بن نعمان بر او وارد شديم و مسائلى چند از احكام شرعى از او سؤال كرديم كه ندانست. پس از نزدش بيرون آمديم و در كوچههاى مدينه حيران و سرگردان بوديم و مىگفتيم: به سوى مرجئه رويم يا قدريّه يا زيديّه يا معتزله ...
ناگهان پيرمردى ناشناس را ديديم كه با دستش به ما اشاره مىكرد كه به سوى او برويم ما ترسيديم كه مبادا جاسوسى از طرف منصور باشد؛ زيرا او جاسوسانى گمارده بود كه شيعيان بر هر كس اتفاق كنند، او را گردن زند. از اين رو، به محمد بن نعمان گفتم: تو از من كناره گير و دور باش كه من، هم بر جان خود و هم بر جان شما ترسانم. مىروم ببينم چه مىشود. پس با آن پيرمرد رفتم، مرا به خانه حضرت موسى بن جعفر (ع) برد خادمى كه بر در سراى آن حضرت بود گفت: داخل شويد. پس از سلام، امام موسى بن جعفر آغاز به سخنى كرد و فرمود: نه به سوى مرجئه برويد و نه به سوى قدريّه و نه زيديّه و نه معتزله. به سوى من، و به سوى من آييد. گفتم: فدايت شوم، عبد اللَّه گمان مىكند كه بعد از پدرت، امام مسلمانان است. آن حضرت فرمود: عبد اللَّه مىخواهد خدا عبادت نشود. پس چندان هيبت و عظمت