راهنما شناسى - علی نوری، علیرضا؛ صفرعلیپور، حشمت الله - الصفحة ٩٤
پس حجرالاسود چنان جنبيد كه نزديك بود از جايش كنده شود و به زبان عربى روشن گفت: وصايت و امامت پس از حسين بن على پسر فاطمه دختر پيامبر (ص)، مخصوص توست. پس محمد بن حنفيه منصرف شد، در حالى كه امام سجّاد (ع) را دوست مىداشت. «١» ج- هنگامى كه حضرت امير (ع) عازم جنگ نهروان بود، به اصحابش فرمود: گروه خوارج كنار نهر آب كشته مىشوند، حتّى از آنان ده نفر باقى نمىماند، از شما هم ده نفر كشته نمىشود و جنگ همان طورى كه حضرت فرموده بود، به وقوع پيوست. «٢» د- امام صادق (ع) فرمود:
پس از صلح امام حسن (ع) با معاويه، روزى آن حضرت در نخلستانى با معاويه نشسته بود معاويه گفت: شنيدهام كه پيامبر (ص) خرما را در درخت تخمين مىزد و درست در مىآمد، آيا شما آن علم را دارى؟ شيعيان شما مىگويند كه علم هيچ چيز از زمين و آسمان از شما پنهان نيست. آن گاه معاويه اشاره به درختى كرد گفت: بفرما كه اين درخت چند دانه خرما دارد؟ امام مجتبى (ع) جواب داد: چهار هزار و چهار دانه. معاويه دستور داد تا خرماها را چيدند و شمردند. پس چهار هزار و سه دانه شد. امام فرمود: من دروغ نگفتهام و خبر دروغ از جانب خداوند به من نرسيده است. پس از آنكه با دقّت تفحّص كردند، معلوم شد كه يك دانه در دست عبداللَّه بن عامر باقى مانده و شمارش نشده است.
آن گاه امام مجتبى (ع) فرمود:
به خدا قسم معاويه، اگر نبود كه تو كفر مىورزى و ايمان نمىآورى، به تو خبر مىدادم آنچه را بعد از اين خواهى كرد. به خدا قسم كه زياد را به پدر خود ملحق مىكنى و حجربن عدى را مىكشى و سرهاى شيعيان را از شهرها به دستورت خواهند آورد. «٣»