امامت و ولايت - علی نوری، علیرضا؛ صفرعلیپور، حشمت الله - الصفحة ١٢٠
ج- هنگامى كه حضرت امير (ع) عازم جنگ نهروان بود، به اصحابش فرمود: گروه خوارج كنار نهر آب كشته مىشوند، حتّى از آنان ده نفر باقى نمىماند، از شما هم ده نفر كشته نمىشود و جنگ همان طورى كه حضرت فرموده بود، به وقوع پيوست. «١»
د- امام صادق (ع) فرمود:
پس از صلح امام حسن (ع) با معاويه، روزى آن حضرت در نخلستانى با معاويه نشسته بود معاويه گفت: شنيدهام كه پيامبر (ص) خرما را در درخت تخمين مىزد و درست در مىآمد، آيا شما آن علم را دارى؟ شيعيان شما مىگويند كه علم هيچ چيز از زمين و آسمان از شما پنهان نيست. آن گاه معاويه اشاره به درختى كرد گفت: بفرما كه اين درخت چند دانه خرما دارد؟
امام مجتبى (ع) جواب داد: چهار هزار و چهار دانه. معاويه دستور داد تا خرماها را چيدند و شمردند. پس چهار هزار و سه دانه شد. امام فرمود: من دروغ نگفتهام و خبر دروغ از جانب خداوند به من نرسيده است. پس از آنكه با دقّت تفحّص كردند، معلوم شد كه يك دانه در دست عبداللَّه بن عامر باقى مانده و شمارش نشده است.
آن گاه امام مجتبى (ع) فرمود:
به خدا قسم معاويه، اگر نبود كه تو كفر مىورزى و ايمان نمىآورى، به تو خبر مىدادم آنچه را بعد از اين خواهى كرد. به خدا قسم كه زياد را به پدر خود ملحق مىكنى و حجربن عدى را مىكشى و سرهاى شيعيان را از شهرها به دستورت خواهند آورد. «٢»
ه- امام صادق (ع) فرمود:
زنى طواف به جا مىآورد و مردى هم در عقب او بود. ناگهان بازوى آن زن نمايان شد و آن مرد دست خود را بر بازوى او نهاد پس خداوند دست آن مرد را به ذراع آن زن چسبانيد و كار به جايى رسيد كه مردم طواف را قطع كردند و امير مكه حاضر شد و چاره اين كار را خواست.
به فقها مراجعه كردند، آنان گفتند: دست مرد را بايد قطع كنند؛ زيرا جنايت از او سر زده است.
پس آن مرد گفت: آيا كسى از فرزندان رسول خدا (ص) در اينجا هست؟ صداى مردم بلند شد كه «حسين بن على» حاضر است. امام حسين (ع) را حاضر كردند. آن حضرت رو به كعبه كرد و دست به دعا برداشت، ناگهان دست آن مرد از بازوى آن زن جدا شد. «٣»