حاكميت دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٨
بخشيد و سپس با طرح عليت، استحقاق و كلًا مقولات اعتبارى پاداش و كيفر و نعمت و شكر و كفر و ... را از معنى و خاصيت تهى كرد، و زمينه مستعدّى براى نظر كردن به جهان بدون احساس حضور خداوند فراهم كرد، آنگاه علم اروپايى هم راه را براى تصرّف در عالم طبيعت و سپس در عالم اجتماع و سياست باز هم بدون احساس حضور خداوند به او نشان داد. قصد سكولاريسم قصد عقل غيردينى است كه اگر چه ضد دينى نيست [ليكن] دينى هم نيست. «١» در مورد بنيانگذاران سكولاريسم در قرون جديد در غرب نوشته شده است:
«سدههاى هيجدهم و نوزدهم عصر ظهور پيامآوران سكولاريسم است كه پيامآوران مهم آن «فردريك نيچه»، «كارل ماركس» و «زيگموند فرويد» هستند. مراد از پيامآوران سكولاريسم كسانى هستند كه مانند انبيا عليهم السلام رسالت و پيامى را بر بشريت عرضه مىكنند و برنامه نجات بشريت را [در سر] مىپرورانند. اما برخلاف انبياى الهى عليهم السلام نهتنها رسالت آنها از جانب خداوند متعال نيست بلكه پيام آور بر انقطاع از آسمان، استغناء از وحى، رقابت با انبيا، حذف دين از عرصههاى گوناگون زندگى بشر و موهوم پنداشتن حقايق آسمانى نيز بودهاند.» «٢» درباره زمينهها و علل پيدايش سكولاريسم در غرب بايد گفت: آيين مسيحيت در زمينه مسايل اجتماعى، حقوقى و سياسى، قوانين معتنابه و روشنى ندارد. در حقيقت آنچه در دوران حاكميت كليسا مورد استناد بود قوانين بشرى و مبتنى بر يكسرى علوم قديم بود كه تحقيقات پژوهشگران علمى جديد يا نارسايى آنها را اثبات كرده بود، و يا اعتبار وثاقت آنها را مشكوك مىدانست.
كليسا هم از نظر مفاهيم نارسايى كه در الهيات عرضه داشت، يك سلسله مفاهيم كودكانه و نارسا درباره خدا ارايه كرد كه به هيچ وجه با حقيقت وفق نمىداد، و طبعاً افراد باهوش و تحصيلكرده و روشنفكر را نهتنها قانع نمىكرد بلكه متنفّر هم مىساخت و بر ضد مكتب الهى برمىانگيخت، و هم از نظر رفتار غير انسانى و خشنى كه در دوران