حاكميت دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٧٦
بر چنين دينى، فايده و اثر عقلى مترتب نيست و مانند همان «شير بى يال و دم و سر و اشكمى» است كه مولوى مثل زده است، نه دينى كه سخن حق و نداى فطرت بشر است.
٣- از همه مهمتر نظريه قبض و بسط با طرح اين مسائل- كه فهم بشر هماره خمار و غبار آلودست بطورى كه هيچ انديشهاى از بشر بىگرد خطا يافت نمى شود و همواره در معرض زوال و تحول است، و دين گرچه ثابت است ولى معرفت دينى چون فهم بشرى است، معرفتى ناپايدار، سيال و دستخوش زوال و فاقد اعتبار است- به نفى و ابطال خود نيز پرداخته است؛ زيرا خود اين نظريه نيز مشمول همين دستخوش و دگرگونى بوده و در معرض زوال و ناپايدارى است و در نتيجه فاقد اعتبار خواهد بود. از اين رو، با چنين معرفتى هرگز نمى توان به داورى نشست، زيرا فهم بشرى و غير قابل اعتماد و دستخوش دگرگونى و زوال است. بنابراين، نظريه مزبور، خودش را نيز از اعتبار مى اندازد؛ و از پيامدش در اين باب اين است كه اين ادعا و داورى ايشان كه «اصل دين ثابت و مطلق است ولى معرفت به آن سيال در حال زوال مىباشد» نيز اعتبارى نخواهد داشت. يعنى خودش، خودش را نفى مىكند. «١» رابطه مرجعيت و رهبرى با استقرار حكومت دينى در ايران، موضوع مرجعيت و رهبريت دينى وارد مرحله جديدى شد. پيش از آن تعدد مراجع تقليد چندان مسأله انگيز نبود. مردم مسلمان در احكام دينى، خويش آن عالمى را كه اعلم و افقه مىشناختند به مرجعيت دينى خويش بر مىگزيدند و فتاواى مراجع خويش را مبناى زندگى دينى خود قرار مى دادند.
اختلافات در فهم فروع دين را طبيعى و معمولى مىانگاشتند و به دور از كشاكش و تنازع، عمل دينى خويش را سامان مىدادند.
اما برپايى انقلاب اسلامى در ايران توسط يك فقيه و مرجع تقليد اين پرسشها را به طور جدى در اذهان مردم ايجاد كرد كه رابطه مرجعيت و رهبرى چيست؟ آيا در اسلام