افق وحِی - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٤٩٩ - تفسِیر صحِیح شعر جناب حافظ دربارۀ طوطِی مقلّد
|
کوکب بخت مرا هِیچ منجّم نشناخت |
||||
|
ِیا رب از مادر
گِیتِی به چه طالع زادم |
||||
|
تا شدم حلقهبهگوش در
مِیخانۀ عشق |
||||
|
هر دم آِید غمِی از
نو به مبارکبادم |
||||
|
مِیخورد خون دلم، مردمک
دِیده رواست |
||||
|
که چرا دل به جگر گوشۀ
مردم دادم |
||||
|
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز
اشک |
||||
|
ور نه اِین سِیل
دمادم ببرد بنِیادم[١] |
||||
اِین غزل نغز و عالِیة المضامِین حضرت حافظ ـرضوان الله علِیهـ دقِیقاً تفسِیر و معناِی همان بِیت است که در غزلِی دِیگر مِیفرماِید:
|
بارها گفتهام و بار دگر
مِیگوِیم |
||||
|
که منِ دلشده اِین ره نه
به خود مِیپوِیم |
||||
|
در پس آِینه طوطِیصفتم
داشتهاند |
||||
|
آنچه استاد ازل گفت بگو
مِیگوِیم[٢] |
||||
در غزلِی که ذکر شد، جناب اِیشان در مقام تفسِیر و تبِیِین مجذوبسالک مِیباشند که نفحات جمال و جلال ربوبِی و بارقههاِی عالم انوار و بهاء ازلِی بر قلب سالک وزِیده و تابِیده شده است و او را از همۀ تعِیّنات و تعلّقات دنِیوِی و اخروِی رها و آزاد ساخته، دِیگر نه دربند شراِیط و جوانب محِیط دنِیوِی و نفسانِی مِیباشد و نه چشم به نعمات و لذّات اخروِی مِیدوزد؛ ِیکسره خِیمه و خرگاه خود را از هر دو عالم برکنده و در حرِیم امن و حرم قدس ربوبِی فرود آمده است، و جز جمال چهرۀ جانان هِیچ مطلب و مطلوبِی نمِیگزِیند و جز رسِیدن به لقاء محبوب به هِیچ سر و
[١]. دِیوان حافظ، غزل ٣٦٢.
[٢]. همان، غزل ٣٦٦.