مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٨٧ - حکایت دعای باران و نماز استسقاء آیة الله خوانساری و مردم قم
مردم پیش آیة الله آقای آقا سیّد محمّدتقی خوانساری آمدند و به ایشان که از مراجع قم و مرد خیلی خوشقلب، پاک، سیّد حرّ، سرسخت، ساده و بیریا و... بود، گفتند: «آقا یک نماز باران و استسقاء بخوانیم؛ مردم دارند میمیرند!» خیلی مفصّل است؛ مختصر و کوتاه مسئله اینکه: آقا سیّد محمّدتقی گفت: «خیلی خوب، اعلام کنید که پسفردا که روز دوشنبه است، به مصلّیٰ برویم!» مردم حرکت کردند تا به مصلّیٰ بروند و آنجا نماز بخوانند و خود ایشان هم همینطور پا برهنه و با همین خصوصیّات حرکت کردند. واعظ هم آقای اشراقی بود ـ لابد شنیدهاید که مرحوم آقای اشراقی از وعّاظ خیلی خوب و خیلی بلیغ و فصیح بود ـ و ایشان هم به سمت مصلّیٰ حرکت کردند، و تمام طلاّب و زن و مرد، همه حرکت کردند تا به مصلّیٰ بروند برای اینکه نماز بخوانند.
آقای خوانساری ـ رحمة الله علیه ـ نماز خواندند و بعد هم آقای اشراقی صحبت کرد و بعد از آن تغییری در آسمان پیدا شد و ابری آمد و مقدار بسیار کمی باران آمد، امّا آنقدری که باید شاید نبود، و مردم به منزلشان برگشتند.
آقای خوانساری دو مرتبه پسفردا را معیّن کردند و حرکت کردند و گفتند: «آن دفعه دعاهایتان خیلی درست نبوده است و باید اینطور عمل کنید...» و مقدّمات و کیفیّت دعا را به مردم یاد دادند و مثل قضیّۀ قوم حضرت یونس کردند که مردها را از زنها جدا کرده بودند و برّهها را از گوسفندها جدا کرده بودند و بچّهها را هم از مادران جدا کرده بودند، البتّه اینجا به اینصورت نبود، ولی مردم واقعاً دعا کردند و ایشان هم دعا کرد. این دفعه دیگر نوبت به وعظ آقای اشراقی نرسید و همینکه ایشان داشت صحبت میکرد، باران شروع شد و بهطوری میآمد که دیگر اینها نتوانستند خودشان را به منازل برسانند!
وقتی مردم میخواستند برای نماز بیایند، این انگلیسها خیال میکردند که این جمعیّت آمدهاند تا به آنها حمله کنند، لذا همۀ تفنگها و مسلسلهایشان را رو به اینها گرفتند؛ ولی بعد دیدند که اینها اسلحه و شمشیر و توپ و تفنگی ندارند، و حتّی