مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٩٤ - فصل چهاردهم در مناظره همای با حکیم خراسان
این بنده به رسالت آمده از قِبَل سیمرغ و چند هزار مرغ دیگر و مرا گفتهاند:
نظم
|
|
|
که چندین هزار مرغ دهانبسته پر بالشکسته خود را به هزار خون جگر در دل آب و خاک جای کردهاند و در هوای اندک قُوت خویشتن را به باد دادهاند و ذریّه آدم کمان حرص بدست امل[١] گرفتهاند و تیر طمع در شست امید نهاده، در کمین ما نشسته و از عشایر و اقارب ما، قومی را به جبر و تکلیف بر آن باعث بوده که سر در پی ما مینهند و از خوف ایشان در ما میجهند و ما را قرار نیست و از هر نوع معاملاتی دیگر که هلاک ما در آن است و از آشیان خود بدان سبب مستاصل[٢] میشویم که این جماعت به چه حق بر ما چنین میکنند؟
حکیم هند با زبان او آشنا بود. جواب آغاز کرد و گفت:
شعر
|
|
|
[١] . امید و آرزو
[٢] . به تنگ آمده