مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٣٩ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
فراز میجَستم. ناگاه به دست ظالمی چند مبتلا شدم. مرا مقیّد به مسلسل[١] به خانه خود بردند. و چندان مجاهده و ریاضت به من رسید که نزدیک بود از اوصاف جبلی به کلّی فانی شوم و قوّت ذاتی روی به انحطاط آورد. حرکات و ثباتی که در هیئت نفس متمکّن بود، به سکونت بدل گشت و از غایت اضطراب و اضطرار مطیع و مأمور ایشان شدم. امروز آتش جوع در بطانه بطنم مشتعل گشت و حرارت غریزی کانون معدهام را در احتراق آورد با خود گفتم:
((تا کی بطمع زبون هر دون باشم)) و خود را ببوی پنیر چند اسیر دارم؟ در میان صیدگاه ناگاه گوشه رفتم و به اینجا آمدم.
طوطی گفت:
شعر
|
|
|
روزی با اصحاب وفا و اِخوان صفا که عطار در وصف ایشان گفته است:
|
|
|
بر درختی نشسته بودم صیادی بی بنیاد
تهی چشمی نادیده، دیو مردی ناپسندیده، در
پای آن درخت دام نهاده بود و بر جماعتی سبزپوشان چشم سرخ کرده که
هیچ کدام را از سیاهکاری او خبر نبود. عاقبت همه صید دام
او شدیم و هر یک از ما به
[١] . با زنجیر بسته شده.