مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٤١ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
طلب طعمهای هوایی شدم؛ مردکی دیدم پرعذری، بیقدری، دلقپوشی[١]، بیعقل و هوشی که به مکر و حیله مرا در دام آورد. بسیار بال و پر زدم؛ اما سودی نداشت. آخر الامر بندی برپای من نهاد و چشم من فرو دوخت. بعد، از گرسنگی بسیار به ضرورت منقاد امر او شدم و از خوف حیایل بغرور آن مایه شرور ؛ مجال آن که فراری کنم یا محرمی جویم نبود. چندان که بر دست او چشم باز شدم و پای بسته من گشاده گشت، به حکم اعتمادی که بر من داشت، مرا به ابنای جنس من می گماشت و من نیز بعضی را میگرفتم و بعضی را می گذاشتم.
در اوان این حالت مدام منتظر فرصت میبودم که خود را خلاص کنم. ناگاه در عقب مرغی پرواز کرده و خود را از وی بینیاز کردم.
مصرع:
^تا خود فلک از پرده چه آرد برون^
حال به جمع شما ملحق شدم.
ماهی گفت:
|
|
|
امروز بعد از مدتی غافل وار در این حوض طواف میکردم. مفلسی از برای فلسی شصت افکنده بود، ومترصد صیدی نشسته. من به طمع طعمه گردکرده بر می آمدم و چون دهان به حرص گشاده بودم، لقمه گلوگیر در حلق من بچسبید و کام من مجروح شد. صیاد گران جان سبک دستی نمودن گرفت. در آن حال خدا(جل جلاله) را به هزار و یک
[١] . خرقه و جامه درویشان