مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٤٠ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
اقلیمی افتادیم. مرا بازرگانی در قفس محبوس کرد و به این شهر آورد و هر روز از هر نوع طعام پیش من مینهاد و مرا سخن تلقین میکرد. دانستم که اگر یک حرف از من صادر شود. هر آینه دَرِ قفس محکمتر گردد و دیگر پیش من آشکار بود که امید خلاص نیست. و نیز در احادیث نبوی و اخبار مصطفوی(صلی الله علیه و آله) یافته بودم که: «مَن صَمَتَ نَجی وَ مَن سَکَتَ سَلَمَ»[١] بنابراین اصل سکوت را شعار خود ساختم و از نطق بکلی باز پرداختم.
بازرگان را چون از من هیچ نگشاد و آن معنی در من صورت نبست، تغییری در مزاج خود ظاهر کرد. از قلت التفات او غذای من تغییر پذیرفت و از محنت و ریاضت و زحمت،در قفس ضعفی و فتوری در اعضا و جوارحم راه یافت. خود را بیمار ساختم و او نیز دست از بیماری من بداشت. یکباره خود را بر پهلو افکندم و پرها باز کردم. چون بازرگان مرا در آن حالت بدید، چند قطره آب در حلقم چکانید. به حیل بسیار فرو بردم چون مرا صاحب فراش یافت، درِ قفس گشاده بگذاشت. ساعتی پر و بال خود راست کردم و از قفس بیرون پریدم و اینجا به شما رسیدم.
باز گفت:
بیت
|
|
|
ای عزیزان! من مرغی بودم بلند پرواز و از
منّت خلق بینیاز، به کدّ یمین و عرق جبین چندان
طعمه در یک زمان حاصل میکردم و روزگاری به سر میبردم
روزی در
[١] . ( آن كس كه سكوت كند نجات مي يابدو هر کس سکوت کند سالم می ماند) بحار الانوار، ج ١٤، ص ٩٧.و تفسیر ابوالفتوح ج٤ ص ١٥٢