مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٤٢ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
نام بخواندم. ناگاه شصت اودر بند گشته و قلاب از حلق من برآمد. خود را به هزار حیله در آب انداختم و آن خاکسار خائن و خاسر از من درگذشت.
مار گفت:
مثنوی
|
|
|
با این همه فقر و مسکنت و رنج و مشقت که نصیب هر یک شده، شما را واجب است که از حال من اعتباری گیرید و خود را به مکر و دستان بنیآدمِ مغرور ندهید که بر قول و فعل ایشان اعتمادی نیست و عهد و پیمان بنیآدم ثابت نباشد. گفتند: حال تو چیست؟ گفت: در پای این درخت که مقابل شماست، سوراخی است، چون دل غریبان تنگ وتاریک و از( جدّ اعلی) به من میراث رسیده. مسکن مألوف[١] و وطن معروف من این جاست. روزی به طلب معاش خود خواستم که گرد این بیشه برآیم. چون سر از سوراخ بِدر کردم، شخصکی را دیدم طریدی[٢] پر کیدی گداروی بسیار گوئی که بر در سوراخ من مترصد نشسته. چون مرا بدید، زبان به دعا و ثنای من بر گشاد و بعد از آن در مدح آباء و اجداد من شروع کرد. چون در آن معنا مبالغه به افراط مینمود.
با او به سخن آمدم و گفتم: از این همه، مقصود تو چیست؟ گفت: اگر به سمع رضا بشنوی، تقریر کنم. گفتم:« سمعاً و طاعتاً». بیار تا چه داری؟
گفت:
مدتی است که ذکر خیر تو معلوم کرده ام و کمال صدق و دیانت تو
دانستهام و از عزلت و قناعت تو خبر یافتهام. من نیز مرد مجردی
هستم و فقر و فاقه
[١] . الفت گرفته، خو کرده
[٢] . رانده شده . نفی و دور کرده شده