مناظره حیوانات با حکما
(١)
شرح حال مصنف
١ ص
(٢)
مقدمه مؤلف
١٣ ص
(٣)
در فضیلت و شرف انسان برجمیع حیوانات
١٥ ص
(٤)
فصل اول در آغاز مناظره
١٦ ص
(٥)
فصل دوم در جمع آمدن حیوانات و مشورت کردن با یکدیگر
١٩ ص
(٦)
فصل سوم در سخن گفتن حیوانات با یکدیگر و خبر یافتن از ملک جنیان
٢٤ ص
(٧)
سرگذشت یوز
٢٦ ص
(٨)
سرگذشت طوطی
٢٧ ص
(٩)
سرگذشت باز
٢٨ ص
(١٠)
سرگذشت ماهی
٢٩ ص
(١١)
سرگذشت مار
٣٠ ص
(١٢)
سرگذشت زنبور عسل
٣٣ ص
(١٣)
فصل چهارم در تدبیر کردن حیوانات و رسول فرستادن به حضرت ملک جنیان
٣٥ ص
(١٤)
فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات
٣٨ ص
(١٥)
فصل ششم در رسول فرستادن ملک جنیان نزد حیوانات و حاضر شدن ایشان
٤٤ ص
(١٦)
فصل هفتم در جمع آمدن مردم با حیوانات به درگاه مَلک جنّیان
٥١ ص
(١٧)
فصل هشتم در مناظره شتر با حکیم حجاز
٥٣ ص
(١٨)
فصل نهم در مناظره کردن مور با حکیم شام
٦١ ص
(١٩)
فصل دهم در مناظره روباه با حکیم ترک
٦٥ ص
(٢٠)
فصل یازدهم در مناظره کردن عنکبوت با حکیم روم
٧١ ص
(٢١)
فصل دوازدهم در مناظره کشف با حکیم عراق
٧٥ ص
(٢٢)
فصل سیزدهم در مناظره طاوس با حکیم هند
٨١ ص
(٢٣)
فصل چهاردهم در مناظره همای با حکیم خراسان
٨٥ ص
(٢٤)
خاتمه در تعلیقات و لغات مشکل
٩٥ ص

مناظره حیوانات با حکما - احمدی(بهمئی)، یعقوب - الصفحة ٣٩ - فصل پنجم در مشورت کردن ملک جنّیان با ارکان دولت خود در کار حیوانات

فراز می‌جَستم. ناگاه به دست ظالمی چند مبتلا شدم. مرا مقیّد به مسلسل[١] به خانه خود بردند. و چندان مجاهده و ریاضت به من رسید که نزدیک بود از اوصاف جبلی به کلّی فانی شوم و قوّت ذاتی روی به انحطاط آورد. حرکات و ثباتی که در هیئت نفس متمکّن بود، به سکونت بدل گشت و از غایت اضطراب و اضطرار مطیع و مأمور ایشان شدم. امروز آتش جوع در بطانه بطنم مشتعل گشت و حرارت غریزی کانون معده‌ام را در احتراق آورد با خود گفتم:

((تا کی بطمع زبون هر دون باشم)) و خود را ببوی پنیر چند اسیر دارم؟ در میان صیدگاه ناگاه گوشه رفتم و به اینجا آمدم.

طوطی گفت:

شعر


ما را ز غم زمانه دل سوخت
جز جور و جفا ندیدم از خلق
گفتم به چه حیله وا رهم من
گفتند زخویش تا نمیری


تا خود دل کیست یک جهان شاد
کو عدل و کو مردمی کجا داد
زین کهنه سرای محنت آباد
هرگز نشوی ز محنت آزاد

روزی با اصحاب وفا و اِخوان صفا که عطار در وصف ایشان گفته است:


فلکِ سرسبز بینی از پر ایشان


مگس گشته همای از فرّایشان

بر درختی نشسته بودم صیادی بی بنیاد تهی چشمی نادیده، دیو مردی ناپسندیده، در پای آن درخت دام نهاده بود و بر جماعتی سبزپوشان چشم سرخ کرده که هیچ کدام را از سیاه‌کاری او خبر نبود. عاقبت همه صید دام او شدیم و هر یک از ما به


[١] . با زنجیر بسته شده.