ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - محمّدحسن خان قاجار و كلبعلى پهلوان
سرهنگان سپاه اشاره كرد و به سرعت به راه افتاد. سليم پاشا مثل اينكه به دنبال مهمترين حادثه زندگىاش باشد، به سرعت حركت مىكرد و سرهنگان سپاه و دو پهلوان به دنبال او روان بودند. در تالار قصر، وزيران و بزرگان دولت همه جمع بودند. با ورود سلطان عثمانى همه تعظيم كردند. سلطان با غرور و ابهّت حركت مىكرد و وزير دربار به دنبالش بود. از مقابل صف وزيران عبور كرد و بر تخت نشست. حاضران در تالار دست به سينه و با احترام ايستادند. سلطان يكبار ديگر همه حاضران را از نظر گذراند و رو به سردار سپاه گفت:
- خب سردار! اگر مأموريتت را انجام دادهاى، جلوتر بيا و براى ما بازگو كن كه چه كردهاى.
سليم پاشا از صف سرداران دوقدم جلوتر آمد، تعظيم بلندبالايى كرد و گفت:
- حضرت سلطان به سلامت باشد! بنا به فرموده سلطان بزرگ عثمانى، اين حقير به كمك سرداران و سرهنگان سپاه ظرف دو ماه، از ميان جنگجويان سپاه ينىچرى، دويست مرد جنگى را انتخاب كرديم. همچنين پس از اعلان عمومى به سراسر مملكت عثمانى، هزار پهلوان نيرومند را برگزيديم. در دو ماه گذشته، مسابقات گوناگونى را ترتيب داديم تا از بين آنان، بهترين جنگاور و قوىترين پهلوان و كشتىگير عثمانى را انتخاب كنيم.
سليم پاشا در حالىكه با غرور و افتخار دو پهلوان حاضر در مجلس را نشان مى داد، گفت:
- سرانجام از بين تمام جنگاوران، آقا جبّار جنگجو و از بين پهلوانان، احمدپاشا را برگزيديم.
با اشاره سلطان، دو پهلوان قدمى جلوتر رفتند و بعد از تعظيم، با احترام ايستادند. سلطان نگاهى به قدّ و قامت رسا و شانههاى پهن و بازوان و سينههاى برجسته و ستبر دو دلاور انداخت و با رضايت و خوشحالى سرى تكان داد و گفت:
- خب. سردار! براى ما بگو بدانيم، هنرهاى اين دو دلاور چيست؟
سليم پاشا در حالىكه از رضايت و خوشحالى سلطان در پوست خود نمىگنجيد، تعظيم ديگرى كرد و گفت:
- قربان! فداى خاك پاى جواهر آسايت گردم! با امتحانهايى كه در حضور سرهنگان و اميران لشگر از آقا جبّار گرفتيم، بر ما ثابت شد كه او ماهرترين و دليرترين جنگجوى ينىچرى است. او يكّهسوارى بىمانند است كه در سواركارى، كمنداندازى، شمشيرزنى، تيراندازى با كمان و به كار بردن گرزهاى گران و خنجر و چوگان بازى، در روى كره زمين، مثل و مانندى ندارد. از اين گذشته، مهارت او در به كار بردن جريد[١] و جنگ با آن در حدّ معجزه است. هيچ سوارى نمىتواند در برابر ضرب دست و جريد آقا جبّار مقاومت كند. ضربه او، سوار و اسب، هر دو را از پاى مىاندازد. امّا احمدپاشا در بين پهلوانان و كشتىگيران سرزمين ما، بدون شك از همه ماهرتر و قوىتراست. احمدپاشا با يك دست، تخته سنگهاى بسيار وزين را از جا بلند مىكند. ضرب دست او شير را از پا مىاندازد. در اين مدّت، ما شاهد نبرد او با خرسهاى وحشى و ببرهاى درنده بودهايم. هر پهلوان نامآورى كه جرئت كرد و پنجه در پنجههاى او انداخت، از قدرت بازوان و سرپنجههاى نيرومندش به زانو در آمد. من تاكنون كسى را به استادى او در بهكار بردن فنون كشتى و رزمآورى نديدهام.
دو پهلوان با غرور و احساس سربلندى، دست به سينه در برابرسلطان قدرتمند عثمانى ايستاده بودند.
سلطان در حالىكه لبهايش را جمع كرده و ژست متفكّرانهاى به خودش گرفته بود، گفت:
- بسيارخب، سليم پاشا! اينهايى كه گفتى خيلى خوب است؛ امّا آيا اين دو پهلوان براى اجراى اين مأموريت مهم آماده شدهاند؟ چه چيزهايى را به آنها آموخته ايد؟
سليم پاشا كه فرصتى براى خودنمايى در برابر سلطان و بزرگان دولت پيدا كرده بود، چاپلوسانه تعظيمى كرد و گفت:
- سلطان ما به سلامت باشد! اوّل اينكه اين دو پهلوان، بسيار باهوش هستند. علاوه برآن، رسم مردمدارى و آداب و رسوم و شيوههاى تماس با مردم «ايران» را به خوبى آموختهاند. در اين مدّت به كمك هوشمندان و جاسوسان با تجربه، تمام راههاى جاسوسى را به آنها آموختهايم و آنها را براى جانفشانى در راه سلطان بزرگ و انجام وظيفه، كاملًا آماده كردهايم.
سلطان ديگر نمىتوانست خوشحالىاش را پنهان كند. نگاهى از روى رضايت به وزيران خود انداخت و گفت:
- وزيران و بزرگان امپراتورى بزرگ عثمانى! اين بهترين فرصت براى ماست. شايد ديگر تا سالهاى سال، چنين فرصتى براى ما فراهم نشود. حال كه شاه ايران، نادرشاه افشار از اين جهان رخت بربسته است و اين كشور در هرج و مرج به سرمىبرد، بهترين فرصت براى تصاحب آن است. اين نقشه بسيار زيركانه را وزير هوشمند ما، جناب آصف پاشا كشيده است. همه ما مىدانيم كه مردم ايران به سلحشورى و پهلوانى و جنگاورى، بسيار علاقهمند هستند. آنها به پهلوانان و جنگاوران خود تا حدّ ستايش، عشق مىورزند و فرمان آنان را به جان مىخرند. حال اين دو پهلوان بىنظير عثمانى، بايد در لباس ايرانيان به اين سرزمين بروند و با دلاورى و هنرنمايىهاى خود و بذل و بخشش از خزانه عثمانى، مردم علاقهمند به پهلوانى و آدمهاى طمّاع را به دور خود جمع كنند و در اين شرايط كه هيچ قدرت مقتدرى در ايران وجود ندارد، بدون جنگ و خونريزى، اين كشور را براى ما به تصرّف درآورند.
بزرگان دولت عثمانى با گفتن احسنت وآفرين، فكر بكر و نقشه سلطان و وزيرش را ستايش كردند.
سلطان دوباره گفت:
- امّا براى موفّقيت در اجراى اين نقشه، همه شما بزرگان بايد دست به كار شويد. اوّلًا جاسوسان شما در سراسر ايران، هر لحظه بايد به اين دو پهلوان كمك و يارى رسانند و از همه مهمتر، هرچقدر زر و سيم و جواهرات لازم است، ازخرانه دولت در اختيار آنان قرار گيرد.
بزرگان دولت به نشانه اطاعت از دستورات سلطان، سر تعظيم فرود آوردند. صبح روز ديگر، دو دلاور عثمانى در لباس و شكل و قيافه ايرانيان، درحالىكه خورجينهاى اسبهايشان مملوّ از سكّههاى طلا و جواهرات بود، وارد خاك ايران شدند.
بعد از مرگ نادر، پادشاه قدرتمندايران، هرج و مرج عجيبى در كشور