ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - زندگى را بدون امام تعريف كرده ايم
زندگى را بدون امام تعريف كردهايم
انسان امروز با تمام هزار و يك مشغلهاش، اگر يكى از عزيزانش، مادر، پدر ... حتّى يك دوست را چند روزى نبيند، دلش تنگ مىشود و طاقتش طاق و شرح حالش شايد مىشود اين شعر:
خبرت هست كه بى روى تو آرامم نيست
امان از روزى كه اين دورى همراه باشد با بىخبرى!
تا سراغ و نشانى از عزيزش نيابد، حتّى ضرورىترين كارهاى روزانهاش را نمىتواند انجام دهد.
سالهاى سال است نمىدانيم نابترين مخلوق زمان كه زنده است و حى و حاضر، كجاست و ما خيلى راحت به غيبت عزيزى عادت كردهايم كه دلسوزتر از مادر و مهربانتر از پدر بودنش برايمان و دعاى هر روزش در حقّمان، قصه نيست. راستى ما را چه شده؟!
عجيب دلهامان آرام است در اينهمه دورى و بىخبرى! فراق از اين حجم مهربانى را خوب تاب آوردهايم! مگر نه اينكه اماممان حى و حاضر است و موجود؟
در روايت آمده امام مثل «كعبه» است. شما بايد سراغش برويد و گرد آن بچرخيد!! بايد محلّ رجوعتان باشد. حقيقتاً هرقدر دقيقتر شويم، درمىيابيم داريم زندگىمان را مىكنيم و ظاهراً بىهيچ بىقرارى، نياز و شايد ضرورتى نمىبينيم كه به ايشان مراجعه كنيم و ... گردشان پروانهوار بگرديم!
خيلى دغدغهمند باشيم از جهت وظيفه، خود را ملزم مىكنيم براى فرج امام دعا نماييم و درصد ناچيزى از ما هم كه حدّاقل شناختى پيدا كرده و تا حدّى با ضرورت اين مقوله آشنا شدهايم، بخشى از زندگىمان را به فعّاليت مهدوى اختصاص مىدهيم. در قداست و ارزش اينها هيچ شكّى نيست؛ امّا سؤال اين است: آيا همينقدر بىقرارى در بىخبرى و غياب قطب عالم امكان، امام حى و حاضر، كافيست؟ يا با فرض كافى بودن، چند درصد جامعه همين حدّاقل دغدغه را دارند؟
حقّاً امام چقدر در متن زندگى ما حضور و بروز دارد؟ بىشك خيلى ناچيز است. نمىتوانيم كتمان كنيم كه اين بىتفاوتى ما در فقدانش دليل محكمى است بر اين ادّعا. راستى چه چيزى باعث شد امام جايگاه حقيقى خويش را در تعريفمان از زندگى از دست بدهد؟؟ انگار جوابش را بايد در متن سؤال جستوجو كنيم! تعريفمان از زندگى ...
بهترين تعريف از زندگى در جواب اين آيه شريفه «فَأَيْنَتَذْهَبُونَ» نهفته است. به كجا مىروى اى انسان؟ و نهايتاً اينطور يا شبيه به اين، جواب خود را مىدهيم:
امروز تمام تلاش من اينست: كسب علم و دانش و طى كردن مدارج علمى، بعد از آن يك شغل مناسب، داشتن خانه و خانوادهاى امن و آرام. در كل، در پى رسيدن به شأن اجتماعى و رفاه حدّاكثرى هستم. با نيمنگاهى به شرايط زندگى در كشورهاى پيشرفته، نهايتاً زندگى درخور شأنم مىخواهم. همين!
علاوه بر اين، براى اينكه خدا و دينم را دوست دارم، امور دينى را هم حتّىالامكان رعايت مىكنم. خب براى رسيدن به هيچ كدام از اينها نيازى به امام ندارم؛ هر چند حى و حاضر مراجعه كنم.
به خودمان حق مىدهم. با اين تعريف بيراه نمىگوييم. نمىشود اين ادّعا را هم كرد كه انسانهاى بىمسئوليتى هستيم؛ چرا كه رسيدن به اين هدفها اصلًا كار سادهاى نيست و نيازمند نظم و برنامهريزى است؛ البتّه از جنس نظم اروپايى.