ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - محمّدحسن خان قاجار و كلبعلى پهلوان
پيش مىرفت و از مسير خود منحرف نشده بود. براى همين جنگجوى ايرانى، مطمئن شده بود كه تيرش به هدف خورده است. تازه قامتش را بلند كرده بود تا صاف روى اسب بنشيند كه ناگهان آقاجبّار از كنار اسب بالا آمد و جريدش را محكم بر تخت سينه سوار ايرانى كوبيد و او را از اسب سرنگون كرد. سواركار ايرانى با پيكر بىجان وسط ميدان افتاده بود و غم و اندوه، در سيماى تك تك سربازان سپاه ايران موج مىزد.
سواركار بعدى هم كه به ميدان آمد، در مدّت كوتاهى با ضرب دست آقاجبّار به زمين افتاد. هر بار كه سواركارى به ميدان مىآمد و به آقاجبّار حمله مىكرد، او با شيوهاى جديد، جنگجوى ايرانى را فريب مى داد و ازپا مىانداخت. آقاجبّار، گاهى در پهلوى اسب مخفى مىشد و گاهى به سرعت باد زير شكم اسب مىغلتيد و گاهى در پرتاب جريد پيشدستى مىكرد. سايه وحشت و نااميدى در بين سواران ايرانى حاكم شده بود. همه از مهارت وچيرهدستى مبارز بيگانه، مبهوت مانده بودند. چيزى نگذشته بود كه هر شش نفر رزمآور برگزيده ايرانى از پا درآمدند. ديگر همه داشتند باور مىكردند كه جنگاور بيگانه، شكستناپذير است. كسى شهامت رفتن به ميدان او را نداشت. همه در حال تماشا بودند كه ناگهان محمّدحسنخان به سرعت باد از جايش بلند شد و به روى اسب پريد. چند نفر از سرداران جلو آمدند و خواهش كردند كه خان حاكم از رفتن به ميدان خوددارى كند. سردار بزرگ ايرانى كه بيشتر عمرش در ميدانهاى نبرد گذشته بود و جنگهاى بسيارى ديده بود و خودش از جنگجويان بزرگ و چابكسواران ورزيده ايل قاجار به حساب مىآمد، به سردارانش گفت:
- ديگر جايز نيست من اينجا بنشينم و جنگجويانم يكى يكى به دست اين مرد حيلهگر كشته شوند. سربازان من بايد مطمئن شوند كه فرماندهاشان وقتى كه لازم باشد، خودش جزو اوّلين كسانى است كه در مقابل دشمن سينه سپر مىكند.
محمّدحسنخان ديگر منتظر نماند و با سرعت، به طرف دشمن حمله كرد. روز داشت به پايان مىرسيد. خورشيد كه به غربىترين نقطه آسمان رسيده بود، مىرفت كه در پشت كوههاى دوردست مخفى شود. مدّت زيادى بود كه محمّدحسنخان قاجار و جنگجوى بيگانه، با قدرت و شهامت عجيبى با يكديگر مىجنگيدند. آنها تا پايان روز، صدها بار به طرف هم جريد پرتاب كردند؛ امّا هيچيك بر ديگرى برترى پيدا نكرد. در طول مبارزه هر بار كه جنگجوى بيگانه به طرف خان حاكم حمله كرده بود، نفس در سينه سرداران ايرانى بند آمده بود؛ امّا هر بار كه محمّدحسنخان با مهارت و دلاورى يورش دشمن را دفع و در مقابل آن، حمله بزرگترى به حريف كرده بود، خون در رگهايشان به جوش آمده بود.
در طول نبرد، يكبار ضرب دست محمّدحسنخان، اسب پهلوان عثمانى را از پاى درآورد؛ امّا با مهارت و سرعت عجيبى بر اسب ديگرى پريد و به ميدان آمد. يكبار هم با ضرب سلاح رزمجوى بيگانه، دست اسب خان قاجار شكست. اسب و سوار درهم غلتيدند. رنگ از روى سرداران ايرانى پريده بود. همه فكر مىكردند كه خان حاكم در زير تنه اسب له شده است؛ امّا او با مهارت بىمانندى، خود را از اسب پرتاب كرد و بر مركب ديگرى سوار شد و دوباره به ميدان مبارزه تاخت.
با غروب آفتاب، جنگ دو پهلوان نيمهتمام ماند و آنها قرار گذاشتند كه روز ديگر به ميدان نبرد بيايند و با هم دست و پنجه نرم كنند. آقاجبّار عثمانى كه فكر نمىكرد در روى كره زمين، سواركارى باشد كه بتواند با او همنوردى كند، از اين همه شجاعت و مهارت فرمانده ايرانى، دچار بهت شده بود.
خورشيد كم فروغ شده بود. سرداران ايرانى، بىتابانه در انتظار فرمانده دلاور خود، لحظهشمارى مىكردند. در تاريك و روشن غروب، خان قاجار به طرف سرداران خود مىرفت و جنگجوى عثمانى با نگاهى ستايشگر او را تا رسيدن به يارانش بدرقه مىكرد.
محمّدحسنخان در ميان سردارانش با افتخار نشسته بود. چند نفر از دوستانش كمك كردند تا او لباس رزم را از تنش به در آورد و با آرامش بر پشتىهايى كه براى او گذاشته بودند، تكيه زد. خدمتكاران در حال پذيرايى بودند. هريك از سرداران به نوعى از دلاورى و چابكسوارى فرمانده خود تعريف مىكردند؛ امّا محمّدحسنخان در فكر بود و توجّهى به حرفهاى دوستانش نداشت.
بعد از مدّتى تأمّل، سرش را بلند كرد و گفت:
- اينطورى نمىشود. بايد براى اين آدم جسور فكرى كرد. از حق نگذريم، او سواركار و جريدانداز كمنظيرى است. امروز هر پرتابى كه به طرفش كردم، با چابكى دفع كرد! به اين ترتيب نمىشود حريف او شد. بايد راهحل ديگرى پيداكرد.
خان قاجار كمى فكر كرد و بعد سرش را بلند كرد و به يكى از يارانش گفت:
- همين الآن برويد و استاد اسلحهساز ما را بياوريد. فكرى به نظرم رسيده است. بايد تا صبح نشده، چاره اين كار را بكنم.
مرد براى اطاعت دستور خان، از تالار خارج شد و لحظاتى بعد با استاد اسلحهساز به خدمت خان برگشت.
خان حاكم، توضيحات لازم را به اسلحهساز داد. آن شب در كارگاه اسلحهسازى، استادكار و شاگردانش با علاقه تا صبح مشغول كار بودند و سرانجام جريدى توخالى ساختند و به دستور خان درون آن را با سرب مذاب پركردند و در هر ضلع آن، گلميخهاى تيز و برندهاى قرار دادند.
تازه صبح دميده بود. محمّدحسنخان، براى نبردآماده مىشد. جريد مخصوصش را در دست گرفته بود و سبك وسنگين مىكرد. خورشيد كه بالا آمد، در ميدان نبرد، دلاوران آماده آغاز جنگى ديگر بودند. طبل نبرد نواخته شد. محمّدحسنخان جريد تازه خود را در زيرشكم اسب پنهان كرد، جريد ديگر را در دست گرفت و وارد ميدان شد. مرد عثمانى نيز آماده مبارزه بود. حمله كه از دو طرف شروع شد، محمّدحسنخان فرصت فكر كردن را به حريف خود نداد؛ در اوّلين حمله، او سلاحش را بالا برد و با دقّت به طرف دشمن پرتاب كرد و بلافاصله به زير شكم اسب خزيد و جريد دوم را آماده پرتاب كرد. آقاجبّار با چالاكى ضربه خان را دفع كرد و در پشت اسب صاف نشست كه به خان يورش ببرد، امّا قبل از او محمّدحسنخان به طور ناگهانى از زير شكم اسب بالا آمد و جريدش را آنچنان بر سينه حريف كوبيد كه