ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - محمّدحسن خان قاجار و كلبعلى پهلوان
صداى خورد شدن استخوان سينه مرد عثمانى در تمام ميدان شنيده شد و غرق در خون از پشت اسب به زمين افتاد. فرمانده شجاع ايران با صداى بلند تكبير گفت و با آرامش به طرف مقرّ خود رفت. فرياد شادمانى سرداران و بزرگان ايران، گوش فلك را پركرده بود. احمدپاشا پهلوان عثمانى، بالاى جسد دوستش نشسته بود و با اندوه و ناباورى به جسم بىجان او نگاه مىكرد. آن شب سرداران ايرانى به افتخار فرمانده دلير خود، جشن شادى برپا كرده بودند و احمدپاشاى عثمانى در اندوه مرگ دوستش عزادار بود و با خود مىانديشيد كه بايد انتقام مرگ دوستش را از ايرانيان بگيرد. حالا ديگر نوبت هنرنمايى و پهلوانى احمدپاشاى دلاور بود.
پهلوان شجاع عثمانى، با قامت بلند و بدن برهنه در ميانه ميدان ايستاده بود و مثل ببر خشمگين نعره مىكشيد و مبارز مىخواست. بازوان ستبر و سينههاى ورزيدهاش، مثل فولاد آبديده، محكم و استوار بود. چشمها بر پيكر نيرومند پهلوان بيگانه خيره شده بود. هيچكس باور نمىكرد كه در بين مردان ايرانى، پهلوانى باشد كه بتواند از پس اين غول بىشاخ و دم برآيد.
اّولين پهلوان ايرانى كه جسارت كرد و به ميدان آمد، احمدپاشا نعرهزنان او را از زمين بلند كرد و با سر به زمين كوبيد. نفرات ديگر هم به سرنوشت پهلوان اوّل گرفتار شدند. احمدپاشا، خصمانه كشتى مىگرفت و كسى تاب مقاومت در برابر بازوان نيرومندش را نداشت. سكوتى تلخ در جمع سرداران ايرانى حاكم شده بود. ديگر كسى جرئت نمىكرد به ميدان برود. در اين مدّت كوتاه، دو نفر به دست احمدپاشا از پا درآمده بودند. پهلوان غريبه دور ميدان مىگشت و فرياد مىزد و مبارز مىخواست؛ امّا ديگر كسى جسارت رفتن به ميدان نداشت.
محمّدحسنخان ديگر طاقتش تمام شده بود، نمىتوانست شاهد ننگ و خفّت سردارانش باشد. بايد كارى مىكرد و جواب اين بيگانه جسور را مىداد. از روى تخت بلند شد، دامنش را به كمر زد و آماده شد كه به ميدان برود. هنوز چند قدمى برنداشته بود كه كلبعلىخان، خدمتكارش جلو دويد و در برابرش ايستاد و گفت:
- قربان! اجازه بدهيد جواب اين غريبه بىادب را من بدهم. او قابل اين نيست كه شما بخواهيد در برابرش به ميدان برويد.
نگاه محمّدحسنخان به قامت كوتاه خدمتكارش دوخته شده بود و با ناباورى به او نگاه مىكرد.
كلبعلىخان كه متوجّه منظور اربابش شده بود، با شجاعت بىمانندى گفت:
- قربان! پهلوانى و دلاورى كه به قامت بلند و درشتى اندام نيست. اين پهلوان بىادب هنوز در مقابل خود، مرد نديده است. اجازه بفرماييد من به ميدان بروم و جواب اين گستاخ را بدهم.
محمّدحسنخان كه از اين همه اعتماد به نفس و شجاعت خدمتكار جوانش به شوق آمده بود، با قدرشناسى نگاهى به او كرد و سر جايش ايستاد. كلبعلىخان دامن پيراهن بلندش را به كمر زد و نعرهزنان به ميدان دويد و به مرد غريبه حمله كرد. چشم پهلوان عثمانى كه به كلبعلىخان افتاد، قاه قاه خنديد و بىادبانه گفت:
- در بين ايرانيان، مرد ديگرى نبود كه تو را به ميدان فرستادهاند؟
كلبعلىخان با شجاعت جواب داد:
- تو قابل اين نيستى كه پهلوانان ايرانى به ميدانت بيايند!
دو پهلوان پنجه در پنجه هم انداختند و شروع به زورآزمايى كردند. كلبعلىخان خيلى از پهلوان غريبه كوتاهتر بود؛ امّا پهلوان عثمانى هر كارى كرد، نتوانست پنجههاى پهلوان ايرانى را خم كند. احمدپاشا با تعجّب به كلبعلىخان نگاه مىكرد و با خشم و ناراحتى بيشتر پنجههاى او را مىفشرد؛ امّا كارى از پيش نمىبرد. ناگهان در برابر چشمان حيرتزده تماشاچيان، كلبعلىخان همانطور كه پنجههايش در پنجههاى پهلوان غريبه قفل شده بود، مثل قوچ جنگى بر هوا پريد و محكم پيشانى بر پيشانى دشمن كوبيد. صداى خرد شدن استخوان سر پهلوان بيگانه در ميدان پيچيد و تماشاچيان با خوشحالى از جا پريدند. سر پهلوان غريبه شكافته بود و خون چشمانش را پر كرده بود. مىخواست با دست خون را از چشمانش پاك كند كه كلبعلىخان مثل برق به پاهايش حمله كرد و او را با آن اندام درشتش از زمين كند و بر سر دست برد و در استخر آبى كه در آن نزديكى بود، پرتاب كرد. فرياد احسنت و آفرين ايرانيان از هر طرف بلند بود. پهلوان غريبه شناكنان خودش را از آب بيرون كشيد. از شدّت خشم خون در رگهايش به جوش آمده بود. آنقدر خشمگين و عصبانى بود كه هيچ چيز را در برابر خودش نمىديد. چشمانش كه به كلبعلىخان افتاد، مثل ببر گرسنه به طرفش حمله كرد؛ امّا كلبعلىخان به او مهلت نداد. دوباره به سمت پاهاى حريف يورش برد و در برابر چشمان حيرتزده تماشاچيان، براى مرتبه دوم، پهلوان بزرگ عثمانى را بر سر دست بلند كرد و اين بار او را با سر محكم به زمين كوبيد. جسد بىجان پهلوان بيگانه بر زمين افتاده بود. فرياد شادى از هر طرف بلند بود و كلبعلىخان با غرور به طرف دوستانش مىرفت. محمّدحسنخان به استقبالش آمد و او را در آغوش كشيد. كلبعلىخان با صداى بلند مىخواند:
منم چون غلام غلام على
كنم پهلوانى به نام على
پىنوشتها:
[١]. بازآفرينى بر اساس حكايت نقل شده از «رستم التّواريخ».
[٢]. به تركى به معنى سرباز جديد است و درگذشته به افراد جوان و زبده سپاه عثمانى اطلاق مىشد.
[٣]. سلاحى كشنده به صورت ستاره ششپر.