ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٩ - كاش تشكر نمى كردى!
كاش تشكر نمىكردى!
يك روز رفتم بازار و چند متر پارچه سفيد خريدم، برايش پيراهن بدوزم، بهش هديه كنم. درزهاى پيراهن كهنهاش را شكافتم و كردمش الگو.
پارچه سفيد را گذاشتم روش. دور تا دور پارچه را اندازه پيراهن كهنهاش بريدم. وقتى آستينهايش را وصل كردم، خيلى ذوق داشتم.
روز بعد، صبحانه را كه خورديم، پيراهن سفيد را آوردم گذاشتم روى شانهاش. سرش را برگرداند. نگاهى به پيراهن نو كرد، نگاهى به من. چشمهايش را ريز كرد و گفت: هديه است؟
چشمك زدم و پلكهايم را روى هم گذاشتم. خدا خدا مىكردم اندازهاش باشد.
از پاى سفره بلند شد و پيراهن را تنش كرد. ايستادم جلويش. وقتى داشت دكمههايش را مىبست، جا خوردم. خواستم به روى خودم نياورم؛ ولى آنقدر توى ذوقم خورد كه قيافهام داد مىزد. به رويم نياورد. يقه لباس عوض اينكه دور گردنش باشد، تا زير سينهاش پايين آمده بود. رفت جلوى آينه و شروع كرد به به و چه چه كردن. هر بار كه پيراهن را روى تنش برانداز مىكرد، تعريف و تمجيدهايش را هم پشت سر هم برايم قطار مىكرد. داشتم آب مىشدم از خجالت.
خيلى جدّى گفت: اكرم همه چيزش عاليه. فقط به نظرت، يه خورده يقهاش بلند نيست؟
خيلى بيشتر از يه خورده بلند بود. سرم را انداختم پايين و گفتم: نمىدونم چرا اينجورى شد.
گفت: ولى خيلى بد نيست. خوبه. دستت درد نكنه. خيلى وقت بود دلم يك پيراهن سفيد نو مىخواست.
صورتم داغ بود. نگاهى به پيراهن تن ناصر[١] انداختم و نگاهى به آستينها و يقه شكافته شده پيراهن قبلىاش كه هنوز روى پشتى بود.
ناصر كيف پولش را از روى طاقچه برداشت و گفت: مىروم خريد.
دل توى دلم نبود. نمىدانستم چطورى رويش مىشود با آن سر و وضع برود توى خيابان. خيلى بدقواره و بد بود به تنش. خواستم بگويم نرو؛ ولى ياد پيراهن شكافتهاش افتادم و پشيمان شدم.
زير لب گفتم: كاش حدّاقل اينقدر ازم تشكر نمىكردى![٢]
پىنوشتها:
[١]. شهيد ناصر كاملى، تولّد: ٢٥ دى ١٣٣٢، ازدواج با فاطمه جهانباقرى: ٤ اسفند ١٣٥٩، شهادت: ٥ اسفند ١٣٦٢.
[٢]. از كتاب «نيمه پنهان ماه؛ كاملى به روايت همسر شهيد».