ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٥
كودكان و نخستين تجربههاى برخورد با كودك
سميه مناجاتى (استان اصفهان، شهرستان لنجان)
روزهاى اول ورودم به كتابخانه جديد بود، هنوز با اعضاى آنجا آشنا نشده بودم، در همان روزها بود كه محسن همراه مادرش به كتابخانه ما آمد، پسربچه بامزه و تپلى بود و در ظاهر بسيار كمحرف و خجالتى.
تعدادى كتاب در دست مادرش بود كه ميخواست به كتابخانه بازگرداند، در حاليكه به من اشاره ميكرد: «به اين بچه بگوييد، فعلًا نميتوانيد اين كتاب را امانت دهيد.» محسن اصرار داشت كه براى چندمين بار، كتاب قصهاى را به امانت ببرد كه مادرش با صداى بلند و عصبانى گفت: «نه محسن ديگه نبايد اين كتاب رو بگيرى اين بار صدم كه ميبريمش، من خسته شدم از بسكه اين كتاب رو برات خوندم» و به من نگاه كرد و گفت: «خانم شما هم به محسن بگيد كه ديگه نميشه اين كتاب رو امانت بگيره.» نگاهى انداختم كتابه كهنهاى بود كه رنگى به رو نداشت، نام كتاب سقا بود، راجع به حضرت ابوالفضل عباس (ع)، مادر محسن ميگفت: شايد در روز ده بار مرا مجبور ميكند كه اين كتاب را برايش بخوانم، ديگر خسته شدهام. من هم به اصرار مادرش به بچه گفتم كه ديگر امكان امانت دادن اين كتاب را ندارم.
پس از شنيدن حرفهاى من محسن به مادرش گفت: «پس بايد بريم برام بخريش.» و زد زير گريه، طورى كه قطرههاى اشكش از روى صورتش پايين ميريخت كه واقعاً ناراحت شدم. بعد هم مادر به زور دست محسن را گرفت و بيرون بردش، همين كه از كتابخانه بيرون رفتند صداى گريه محسن بلندتر شد و شنيدم كه با گريه ميگفت: «اگه واسم بخريش قول ميدم، قول ميدم ديگه نگم بخونيش، خودم ميخونمش.»
- دلم آرام نگرفت بلند شدم و بيرون رفتم و صدا زدم مادر محسن ...
مادر و محسن، با صداى من ايستادند، گفتم: اگر فكر ميكنيد با داشتن اين كتاب بچه آرام ميشود، اين كتاب را برايش ببريد، بعداً به جاى آن، كتاب ديگرى براى كتابخانه بخريد مادر گفت: «نه ممنون، حالا آروم ميشه، من از كجا برم براى كتابخونه كتاب بخرم ... و به راهشون ادامه دادند.»
حدود يك ساعتى گذشت، مشغول كارم بودم كه محسن، در حاليكه در دستش مقدار زيادى پول خرد بود، با عجله و بدو بدو، وارد كتابخانه شد، پولها را روى ميز گذاشت و تندتند، چيزهايى گفت كه من، همان لحظه از شدت شادى و تعجب، متوجه مفهوم آن نشدم و بعد هم كتاب سقا را از داخل قفسه برداشت و دويد. با لبخندى كه با رفتن او روى لبهايم مانده بود، پس از درك حرفهاى شيرين و كودكانه محسن، خنده دلچسبى بر دلم نشست. محسن عزيز و كتابخوان مشتاق كتابخانه ما به من گفته بود: «خاله كتابخونه، دستت درد نكنه، اين پول كتابم، پولاى توى قُلّكَمِ، برو خودت بخر ...»
برگرفته از كتاب «روايت آشنا»