ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - خرماى آسمانى
آنان، مؤمنانه از اين اقدام پرهيز مىكنند. از اين رو، به ندرت مىتوان ارتباط انسانها و جنّ را از نوع ارتباط مؤمنانه يافت؛ مگر در مواردى خاص، شرايطى خاص و نظامى خاص.
مؤمنان جنّى، در پى انجام اعمال مؤمنانهاند و گاه در اين مسير، گوى سبقت را از مؤمنان صالح انسانى مىربايند و به مراتبى از كمالات دست مىيابند كه انسانها از عهده ارتقاء بدان باز مىمانند.
نبايد از نظر دور داشت كه از نظر خلقت، انسان بر جنّ برترى داشته و اشرف مخلوقات است.
درباره مراتب و مراحل عمل شيطان معلون كه از طريق جنودش درباره انسان اعمال مىشود، در ميان آيات و روايات، اشارات زيادى آمده است.
شيطان گام به گام پيش مىآيد؛ امّا چنانكه عرض كردم با اوّلين فراخوان مسير هموار شده و توسعه پيدا مىكند.
گونههاى مختلف عمل شيطان براى به ضلالت كشيدن انسان فراوانند و از جمله موارد زير قابل اشاره است:
١. دعوت؛
٢. ضريب؛
٣. گمراهى؛
٤. همراهى؛
٥. تزيين؛
٦. عداوت؛
٧. تسويف؛
٨. تخويف؛
٩. تفرقه و كينه؛
١٠. احاطه همه جانبه؛
١١. سرگرمى و فراموشى؛
١٢. زمينهسازى گناه.
آيات و روايات بسيارى در اين باره موجود است كه مطالعه در اين باره را توصيه مىكنيم.
پىنوشتها:
[١]. سوره حج (٢٢)، آيه ٣.
[٢]. سوره انعام (٦)، آيه ٧١.
[٣]. سوره بقره (٢)، آيه ٢٧٥.
[٤]. سوره روم (٣٠)، آيه ٤١.
[٥]. سوره انعام (٦)، آيه ١٢٨.
خرماى آسمانى
وقتى در آن بيابان خشك و بى آب و علف، خار مغيلان به پاى سيّد خورد، در حالى كه رمق بدنش كشيده شده بود، لبهاى خشك و چروكيدهاش را از هم باز كرد و آخ بلند و دنبالهدارى گفت و خودش را روى زمين انداخت.
او در حالى كه داشت خونى را كه از بين چروكهاى لبش روى صورتش مىريخت، با دستش پاك مىكرد، با خودش كلنجار مىرفت كه آخر آن امامىكه بعد از چهل شب آمدن به مسجد سهله، نتوانستم ملاقاتش كنم، حالا در راه كوفه، آن هم اين وقت شب به فريادم مىرسد؟
امّا در آن حال، يك دفعه سخن حضرت صاحبالزّمان (عج) كه فرموده بودند: «از اخبار و اوضاع شما كاملًا آگاهيم و چيزى از آن بر ما پوشيده نمىماند» به ذهنش خطور كرد و صورت رنگ پريدهاش را به سمت آسمان گرفت و در حالى كه از گوشه چشمش اشك مىريخت، لبان خشكيدهاش را از هم باز كرد و با صدايى لرزان اسم صاحبش را برد و گفت: يا حجّة بن الحسن ادركنى و بى حال روى زمين افتاد.
هنوز لحظهاى نگذشته بود كه مرد عربى بالاى سر سيّد ظاهر شد و با زبان مردم «نجف» رو به سيّد گفت: «از مسجد سهله آمدهاى و مىخواهى به مسجد كوفه بروى؟»
سيّد با صدايى ضعيف جواب داد: بله
سيّد در دلش مىگفت: مىگويم تشنهام، اين مرد به من خرما مىدهد.
مرد عرب كه انگار از دل او با خبر بود اين بار با اصرار بيشتر خرماها را سمت او گرفت و گفت: «بگير و بخور.»
سيّد خرماها را گرفت و اوّلى را در دهانش گذاشت، حسّ عجيبى به او دست داده بود، هر چه خرما را بيشتر مىجويد، دلش بيشتر خنك مىشد و تشنگىاش كمتر مىشد. او خرماى دوم را با ولع بيشتر در دهانش گذاشت، بىآنكه خرماى اوّل هستهاى داشته باشد. سومى را كه خورد، عطشش كامل رفع شده بود.
حالا حال سيّد خوب شده بود و همراه مرد سمت مسجد كوفه به راه افتاده بود، چند قدمىكه برداشتند، مرد عرب سمت مسجد اشاره كرد و گفت: «اين هم مسجد.»
سيّد از تعجّب چشمانش گرد شده بود، باورش نمىشد فقط چند قدم راه رفته بود و به مقصدش رسيده بود. سيّد منارههاى مسجد را كه ديد، اشك امانش نداد. خواست از مرد تشكّر كند كه سرش را برگرداند و ديد مرد نيست.
حالا سالهاست كه از اين ماجرا مىگذرد و عطش حسّى است كه ديگر سيّد تجربهاش نكرده است؛ امّا هر وقت نگاهش به آب مىافتد، در دلش موجى از خوشحالى حس مىكند و ياد امام برايش زنده مىشود.
منبع: بركات حضرت ولى عصر (ع)، ترجمه كتاب «العبقرى الحسان»، نهاوندى، تدوين: سيّد جواد معلّم، ج ٢، ص ٢٠٠، س ٥