ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٣ - يعسوب الدّين
اميرالمؤمنين (ع)، يعسوبالدّين است و همه دوستانش، مانند زنبور عسلند. در روايات متعدّدى است كه شيعيان ما به مثابه زنبور عسلند، چون يعسوب آنها، اميرالمؤمنين (ع) است. زنبورهاى عسل، ملكه و پادشاهى دارند كه يعسوب نام دارد. اميرالمؤمنين (ع) نسبت به دوستانشان، حكم ملكه زنبور عسل را دارد كه ميوه جان آنها شيرين است.
دوستان اميرالمؤمنين (ع) به هر كس عنايت كنند و به هر كس لطف كنند و به هر چه توجّه كنند، شافى هستند. بنابراين دنبال شيعيان و اهل محبّت بايد رفت و آثارشان را بايد نگريست. به كسى كه مىگويد: چطور ما چنين مطلبى را حس نكردهايم، بايد گفت: كه منكريد. بايد روح و فكر اوج بگيرد تا وجودت به آنها وصل شود. رسولالله (ص) به اميرالمؤمنين (ع) فرمودند:
«تو و شيعيانت يا على! به تمام مراتب و مقامات معنوى رسيديد و مىرسيد.»
اين مقام از خضوع، در ساحت قدس ولايت، به گونهاى دل را پيوند مىدهد كه هيچ چيز و هيچ كس نمىتواند اين دل را جدا كند. براى همين حكمت، آثار و مشىاش با همه موجودات فرق مىكند.
امروز در خانه اميرالمؤمنين (ع) خيلى شلوغ بود. نزديكىهاى عصر، اميرالمؤمنين (ع) به امام حسن (ع) فرمودند كه: «حسن جان! برو به مردم بگو در خانه نايستند، همه به خانههايشان بروند.» امامحسن (ع) پيغام ايشان را رساندند. مردم پيش خود گفتند كه امام فرمودند: «برويد» و رفتند. امام حسن (ع) برگشتند. اميرالمؤمنين (ع) سؤال كردند: «حسن جان! پيغام مرا رساندى؟»
امام حسن (ع) فرمودند: «بلى آقا، همه رفتند.» فرمودند: «برو نگاه كن ببين كس ديگرى نيست.» آقا امام حسن (ع) آمدند، نگاه كردند، ديدند چندنفر ماندهاند و سرهايشان را به ديوار گذاشته و گريه مىكنند. برگشتند و عرض كردند: «پدر جان، چند نفرى ماندهاند دم در و گريه مىكنند و حال رفتن ندارند.» آقا اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «برو بگو من راضى نيستم در خانه من بمانيد.» آقا امام مجتبى (ع) آمدند و فرمودند: «پدرم مىفرمايند برويد؛ اينجا نايستيد.» آنها هم رفتند. دو مرتبه آقا امام حسن (ع) برگشتند. اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «حسن جان! سفارش مرا رساندى؟»
- «بلى بابا. همه رفتند.» بار ديگر فرمودند: «حسن جان برو ببين كسى نيست؟»
آقا امام حسن (ع) آمدند و ديدند يك نفر هنوز سرش به ديوار است و دارد گريه مىكند. به منزل آمده و به اميرالمؤمنين (ع) عرض كردند كه پدر همه رفتند جز يك نفر. اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «برو بگو او هم برود.» آقا امام حسن (ع) آمدند و فرمودند: «مگر پيغام پدرم را نشنيدى؟ پدرم امر كرده كه بروى و اينجا نايستى.» عرض كرد: «آقا جان! به مولايم بگو، نمىروم.» اينها تمرّد نيست، اينها دست كشيدن از اميرالمؤمنين (ع) و امر ايشان نيست.
آنكه به اين مقام از محبّت برسد نگاهش عوض مىشود. آقا امام حسن (ع) نزد پدر آمده و فرمودند: «پدر جان فقط يك نفر مانده است و او اصبغ بن نباته است. او مىگويد من از اينجا نمىروم.» آقا اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «حال كه نمىرود بگو بيايد داخل.»
آقا امام حسن (ع) برگشتند و فرمودند: «اصبغ جان! پدرم مىفرمايد: بيا داخل.» عرض كرد كه آقا نگفتم نمىروم. بنابراين نه تنها طرد نمىكنند كه مقام هم مىدهند، نه تنها دور نمىكنند كه نزديك مىآورند. آمد سلام كرد و دم در نشست. آقا اميرالمؤمنين (ع) فرمودند: «اصبغ جان! نزديكتر بيا.» اصبغ كمى نزديكتر آمد. باز مولا فرمودند: «نزديكتر بيا، مگر نمىدانى كه فراق تو را نمىتوانم تحمّل كنم.»