ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - بهترين خواسته!
دقّت كن عزيز من! هيچ قاعدهاى از قواعد شرع، دست امام (ع) را نمىبندد. هر كارى كه امام كند، شرع مىشود. نه ا ينكه احكام، او را تحت مهميز و حكم خودش درآورد. فرق امام (ع) با ديگران اين است كه بقيّه نعل به نعل با شرع حركت كنند. امّا امام هر كارى كند، از كار او شريعت درست مىشود.
امام (ع) همينطور ادامه مىدادند: «خوب در خراسان وضع دامدارى چگونه است؟» مرد خراسانى هم نمىتوانست جواب بدهد. تمام حواسش به تنور بود. پس از ساعتى، آقا بلند شدند و فرمودند: «بروم از دوستم خبرى بگيرم.» درِ تنور را برداشتند، ديدند هارون وسط آتشها نشسته و تبسّم شيرينى روى لبهايش نقش بسته است و با خودش حرف مىزند. ديدند سخنش اين است: جعفر جعفر.
زبانِ حال هارون اين بود كه آقا جان، اينكه آتش دنياست، اگر مرا از اينجا به آتش جهنّم هم مىانداختى، به عشق تو مىرفتم. قرآن درباره امثال هارون مكّى مىگويد: «أَلاإِنَّ أَوْلِياءَ اللَّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛[١] آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مىشوند.» و در احاديث آمده كه «ولاية على بن ابى طالب حصنى فمن دخل حصنى امن من عذابى.» امثال هارونها براى قرآن نسخه شدند و به مقام امن رسيدهاند.
پىنوشت:
[١]. سوره يونس (١٠)، آيه ٦٢.
سيره علوى
پدر يتيمان
حضرت اميرمؤمنان (ع) روزى ديدند زنى مشك آب بر دوش گرفته، مشك را گرفتند و به خانهاش بردند و از احوالش پرسيدند. عرض كرد: على بن ابى طالب، شوهرم را به يكى از مرزها فرستاد و او آنجا كشته شد و چند طفل يتيم برايم ماند؛ بنابراين بايد كار كنم.
حضرت برگشت و شب را با ناراحتى گذراند (چون شب مناسب نيست به خانه زن بىشوهر برود) صبح زنبيلى از موادّ غذايى برداشت تا به آن خانه ببرد. اصحاب گفتند هر جا مىخواهيد ما ببريم، فرمود: «كيست كه بار مرا در قيامت بر دارد؟» در خانه كه رسيدند زن پرسيد، كيست؟ فرمود: «بنده خداى ديروزى كه مشك آبت را آوردم، براى كودكانت غذا آوردهام.»
زن گفت: خدا از تو راضى باشد و ميان من و على بن ابى طالب حكم كند. در را باز كرد. امام داخل شد و فرمود من ثواب را دوست دارم يا تو نان بپز و من بچّهها را آرام كنم (از گريه گرسنگى) يا من نان مىپزم و تو آنها را آرام كن. زن گفت: من به نان پختن آگاهترم. زن نان مىپخت و حضرت گوشت پخته و خرما را به دست خود به دهن اطفال مىگذاشت و مىفرمود: «على را حلال كن، در حقّ تو قصور شده!»
بعد رفتند تنور را روشن كردند. زن مىگويد: آتش كه شعله كشيد با خود فرمود: «بچش اين سزاى كسى است كه حقوق بيوهزنان و اطفال يتيم را ضايع كند!»
در اين موقع كه دود بلند شد. زنى از همسايهها (شايد براى فضولى) داخل خانه شد. تا حضرت را ديد، شناخت. به زن گفت: واى بر تو، مىدانى اين مرد كيست كه تنور را روشن مىكند؟ زن گفت: مردى است كه به اطفال من رحم كرده (خدا رسانده). زن گفت: واى بر تو او اميرالمؤمنين است (تو اميرالمؤمنين را به خدمت گرفتهاى!) زن دويد و آمد و عرض كرد: واحيايى منك يا اميرالمؤمنين (از شرمندگى آتش گرفتم) مرا ببخشيد. حضرت فرمودند: «بل واحيائى منك يا انَةَ اللله فيما قصرت فى حقّك؛[٢]
بلكه من شرمندهام، اى كنيز خدا، در حقّ تو كوتاهى شده است.»
پىنوشتها:
[١]. بحارالأنوار، ج ٤١، ص ٥٢؛ مناقب آل ابى طالب، ج ٢، ص ١١.