ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٣ - اسبان پيشانى سفيد
مىكنند. پس بهتر آن است كه برگرديم، چون شاهد آگاهترست به امور از غايب و رسولالله (ص) غائب است و من اينجا وضع را از نزديك مىبينم و بايد برگرديم. سپاه برگشت.
رسولالله (ص) بسيار ناراحت شدند و به منبر رفتند و فرمودند: «اى ابىبكر! قسم به خدا كه امر مرا مخالفت كردى و آنچه كه من گفتم، نپذيرفتى. برگشتى، در حالى كه من از برگشتن تو ناراحت هستم. آنگاه روى به عمر كردند و فرمودند: «عمر بلند شو و اين چهار هزار نفر را دوباره بِبَر و همان مأموريتى كه به ابىبكر دادم تو بايد به سامان برسانى؛ يعنى اسلام را به آنها عرضه كنى. اگر قبول كردند، كه هيچ والّا با آنها بجنگ و تا آخرين نفرات بايد بجنگى.
عمر به توصيه ابىبكر از همان راهى كه آنها رفته بودند، سپاه را حركت داد. وقتى به آن منطقه رسيدند، باز آن دويست نفر آمدند. سركرده آنها گفت: شما چه كسانى هستيد؟ عمر گفت: از طرف رسول خدا، محمّد بن عبدالله (ص) آمدهايم تا اسلام را به شما عرضه كنيم. قبول كرديد كه هيچ ولى اگر قبول نكرديد، مىجنگيم تا همه ما كشته بشويم. گفتند: عمر! ما با تو حقّ قرابت و خويشى داريم و به واسطه تو به اين مسلمانها صدمه نمىزنيم. قسم به لات و عزّى كه اگر برنگرديد، همه شما را قتلعام مىكنيم. عمر گفت: من اينها را مىشناسم. هرگز از قسمشان برنمىگردند. عمر هم گفت: شاهد چيزى را مىبيند كه غايب از آن اطّلاع ندارد. وقتى سپاه برگشت، رسول الله (ص) بالاى منبر رفتند و به غم نشستند و فرمودند: «عمر! مخالفت كردى امر مرا، همانطور كه ابىبكر مخالفت كرد. من تو را امر كردم به جهاد و امر كردم به قتال و تو نپذيرفتى.» سپس فرمودند: «على جان بلند شو» تا فرمودند على جان، اميرالمؤمنين (ع) حركت كرد. رسول خدا (ص) فرمودند: «انتخاب كن لشكرى كه بروى و اين كار را تمام كنى.» اميرالمؤمنين (ع) عده اندكى را انتخاب كردند.
در زيارت آقا اميرالمؤمنين (ع) مىخوانى: «السّلام عليك يا اميرالمؤمنين» و «يا قائد غرّ المحجّلين؛ اى آنكه افسار دستش است و پيشاپيش مىرود.»
«غرّ» جمع «اغرّ» است. «اغرّ» اسب پيشانى سفيد را مىگويند. «محجّل» اسبى است كه دست و پايش تا ساق سفيد باشد. اسبى كه دست و پايش سفيد است، «محجّل» است و جمعش «محجّلين» ناميده ميشود. «قائد غرّ المحجّلين؛ يعنى پيشواى آن اسبهايى كه پيشانىهايشان سفيد و دست و پايشان سفيد است.
اميرالمؤمنين (ع) از راهى كه آنها رفته بودند و برگشته بودند، نرفتند. راهى كه اميرالمؤمنين (ع) انتخاب كردند، راهى خشك و سنگلاخ بود. آقا عصر تصميم گرفتند و حركت كردند، با اين عدّهاى كه سوار بر اين اسبها بودند. برخى از ياران آمدند گفتند كه اين راه، راه خطرناكى است. سباع و درّندگان در اين راهند و خودت را و اينهايى را كه با شما هستند، در خطر مىاندازى. فرمودند: «جانم فداى رسول الله. راهى كه به عشق او و محبّت او باشد، هر چه خطرش بيشتر، براى من گواراتر. من از آن راه مىروم.»
شب اميرالمؤمنين (ع) در اين راه مىآمد، دستور هم داده بود كه اسبها را بتازانند. اين اسبها شروع كردند به دويدن «وَالْعادِياتِ ضَبْحاً». اين سينهها كه هوا داخل آن جمع مىشد صدا مىكرد و در اين شب ظلمانى، نعلهاى سمّ اين اسبها مىخورد به سنگها و از آن جرقّه توليد مىشد. «فَالْمُورِياتِقَدْحاً» آمدند تا اينكه دم صبح به منطقه وادى يابس رسيده «فَالْمُغِيراتِصُبْحاً» صبح كه شد به جنگ پرداختند.
اينجا مطلب لطيفى است. خدا به جان على قسم نمىخورد. خدا به دوست على قسم نمىخورد. جلالت قدر در يك حدّى است كه هنوز قسم خوردن به آن لازم نيست. قسم به آن اسبى كه دوست على روى آن سوار است، نه بالاتر از اين، قسم به آن خاكى كه از كف پايش حركت مىكند. به آن قسم بخور و اين كار خداست. اين تنزيل شئون ولايت است. در قرآن اين مسئله را براى اين آورد كه بدانى آنچه به ساحت قدس ولايت اميرالمؤمنين (ع) مرتبط است، قداست دارد. به حدّى قداست دارد كه قرآن به آن قسم نمىخورد. حتّى به اسبش هم قسم نمىخورد؛ بلكه به صداى نفسش قسم مىخورد. به جرقّه سمّ پايش قسم مىخورد.
جبرئيل نازل شد و سوره «والعاديات» را آورد. اميرالمؤمنين (ع) آمدند و فوراً منطقه را محاصره كردند و به سرعت بر دشمنان غلبه كردند. هنوز آفتاب نزده، اسرا را گرفتند و غنائم را تسخير كردند و به تمام اهدافى كه داشتند، دست يافتند و به سمت مدينه آمدند. از مدينه رسول الله (ص) با اصحاب به استقبال اميرالمؤمنين (ع) آمدند. آقا امام صادق (ع) درباره اهمّيت اين سريّه[١] فرمودند كه اسلام از غنائم به كثرت و زيادتى بهره نبرد؛ مگر يكى در خيبر و يكى در اين جنگ. بزرگترين غنائمى كه نصيب مسلمانان شد، يكى در خيبر بود و يكى در اين جنگ.
پىنوشت:
[١]. سريه: به جنگهايى كه پيامبر (ص) خود در آنها حضور نداشتند، سريّه و به جنگهايى كه ايشان حضور داشتند، غزوه مىگفتند.