ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١١٨ - معجزه توسّل
معجزه توسّل
تشرّف ابوالواحد ابويف از تسنّن به تشيع
اشاره:
ابوالواحد ابويف، از طلّاب چچنى در حوزه علميّه قم است. وى از جمله تشرّف يافتگانى است كه از مذهب تسنّن به تشيّع گرويده است. همان طور كه مىدانيم تغيير مذهب امر چندان راحتى نيست و به قول خود او، وى دومين چچنى است كه به مذهب تشيّع مشرّف شده است و فرد اوّل توسط وهّابىها به شهادت رسيده است.
امّا حادثهاى شگفت و جالب توجّه موجب تشرّف ابوالواحد بوده است. در گفتوگويى كه در همين باره با وى صورت گرفته، آن حادثه را به همراه پاسخ چند پرسش از اين مستبصر جويا شدهايم كه آن را به حضور شما گراميان تقديم مىكنيم، باشد كه بيش از پيش موجبات استحكام اعتقادى ما را فراهم آورد.
آقاى ابوالواحد ابويف، ضمن تشكّر، درخواست مىكنيم جريان ورود خود به ايران و تشرّف به مذهب تشيّع را براى ما بيان فرماييد.
واسطه آمدن من به كشور ايران، پدرم بود، كه به علّت شغلش به ايران رفت و آمد داشت، به زيارت قم مىآمد و در تهران تجارت مىكرد. او به من مىگفت كه شما بايد به كشور ايران بروى و درس بخوانى؛ گفتم: چه درسى و چه رشتهاى؟ من تازه مدرسه را به پايان برده بودم. پدرم به من گفت كه ايران دينش اسلام و مذهبش شيعه است، گفت دانشگاهى هست و مىتوانى درس بخوانى. وارد اين مدرسه كه شدم، ديدم كه دين اصلى و كلّى ايران، اسلام و مذهبشان، شيعه است.
شيعه را براى ما به گونهاى ديگر تعريف كرده و گفته بودند: كشتن شيعيان حلال است. اصلًا نبايد به آنها سلام كرده يا حتى حرف بزنيد. من چون سنّى «شافعى» بودم، حرفهايشان به دلم نشسته بود و هيچ اعتنا و اعتمادى به آنچه شيعيان و اساتيد من مىگفتند، نمىكردم.
شش ماه بعد كه به كشورم بازگشتم، به پدرم گفتم كه ديگر به مدرسه نمىروم. پدرم گفت: چرا؟ گفتم: خوب، به «دانشگاه مديترانه» كه بهترين دانشگاه است، مىروم؛ از لحاظ مالى هم كه مشكلى نداريم. پدرم گفت: شما همانجا برويد، من راضى نيستم كه شما در دانشگاه مديترانه تحصيل كنيد.
با اينكه علاقه نداشتم ولى چون خواست پدرم اين بود، دوباره برگشتم. همينطور سه، چهار بار رفتم و برگشتم. آخرين بار كه آمدم، مشكلات زيادى پيدا كردم و رفتم پيش يك آقايى، از مسئولان تا با ايشان ملاقات كنم. ايشان هم گفت، كه دو ساعت ديگر با شما صحبت مىكنم. منتظر ايستاده بودم كه يك نفر ديگر آمد و با رفتار بدى به من گفت: براى چه به اينجا آمدى؟ چه كار دارى؟ گفتم: مىخواهم با حاج آقا صحبت كنم. گفت: نه، نمىخواهد. گفتم: خودشان گفتهاند كه با من صحبت مىكنند. گفت: نه؛ به من گفتند كه نمىخواهند با شما صحبت كنند. گفتم: خوب، اگر نمىخواهند، باشد و بيرون رفتم.
از آنجا كه اهل تسنّن شافعى هم امام زمان (ع) را قبول دارند، با خودم گفتم اين شيعهها يك حرفهايى مىزنند كه اگر مشكلى برايتان پيش آمد، توسّل كنيد، بخواهيد و حتماً جواب قطعى مىگيريد. من هم حقيقتش، اعتقادى نداشتم، امّا به اين دليل كه يك نفر از نسل آنها- امامان (ع)- كه سيّد بود و با من اين رفتار را كرده بود، ناراحت شده بودم. گفتم: يا امامزمان (ع) چرا با من اينگونه رفتار مىكنند؟ من از آن كشور آمدهام اينجا درس بخوانم، شما را بشناسم، نه اينكه آنها را بشناسم. آمدهام ببينم دين چيست؟ علّت بدرفتارى آنها با من چيست؟ اين حرفها را زدم و رفتم. به خانه كه رسيدم، ديدم وجودم به هم ريخته، فطرتم به هم ريخته. اصلًا نمىتوانستم حضورم را ثابت كنم. اصلًا نمىدانستم بايد چه كار كنم. آن قدر به هم ريخته بودم كه فكرهاى عجيبى داشتم. ثانيهاى بر من نمىگذشت كه سؤالى به فكرم نيايد كه چرا به اين شكل نماز