ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - رد پا
رد پا
امير حسين مدرس
اشاره:
تشرّفات يكى از جذابترين مطالبى است كه در حوزه مهدويّت از آن سخن گفته مىشود و يكى از راههايى است كه بر اشتياق دلها به ديدار امام عصر (ع) مىافزايد. موعود از همان ابتدا سعى داشت كه اين ماجراهاى واقعى و خواندنى را با قلمى داستانى و زيبا بازنويسى و به خوانندگان ارائه كند. حاصل اين تلاشها داستانهايى بود كه در مجله مىآمد و تعدادى از آنها مدتى بعد به صورت كتاب منتشر مىشدند. از جمله اين كتابها مىتوان به «سوار در برف»، «ماه در آينه» و «آبىترين دريا» اشاره كرد. داستان ردّ پا، نوشته چهره آشنا، آقاى اميرحسين مدرس يكى از آن داستانهاست كه در نخستين جشنواره برترينهاى فرهنگ مهدويّت، ويژه مطبوعات (١٣٨١) برگزيده شد.
پيرزن نگاهش را از حياط كوچك كه كمكم از برف سفيدپوش مىشد، گرفت و آهى كشيد. بخار كمى روى نايلون پلاستيكى كه به جاى شيشه شكسته قرار گرفته بود جمع شد. گره چارقدش را سفت كرد و با قدمهاى كوتاه به طرف سماور نفتى كوچكى كه بالاى اتاق قل و قل مىجوشيد رفت و استكان را رو به روشنايى گرفت تا رنگ آن را بهتر ببيند. بعد قورى را سر جايش قرار داد و استكان را مقابل خود گذاشت. شعله سماور را پايينتر كشيد و با خودش گفت: سرتاسر اين كوچه شترداران تا سر چهارراه ريسمانچى و حتى خود خيابان خراسان را بگردى، محض رضاى خدا يك نفر را توى اين برف پيدا نمىكنى كه بهش سلام كنى، غير از برفروبها.
صداى گرپ بلندى پيرزن را از فكر به در آورد. يا حسين گفت و بلند شد و از پنجره نگاهى انداخت در بسته بود. از بام همسايه كپههاى برف به كوچه انداخته مىشد. نشست و چاى را سر كشيد. استكان را زير شير سماور آب زد و كنار دو سه استكان ديگر كه روى يك تكه پارچه سفيد بود، گذاشت. نگاهى به كتيبه پارچهاى كوچك و رنگ و رو رفته شعر محتشم كه روى ديوار روبهرو بود انداخت و بعد به چارپايه چوبى كه رويش را با پارچه بلندى سياهى پوشانده بود. چهار دست و پا به طرف چارپايه رفت و قسمتى را كه از زير پارچه بيرون زده بود مرتب كرد. نگاهى به نفت چراغ والور انداخت و سرجايش برگشت و باز در فكر فرو رفت.
اين برف امروز كارها را خراب كرد. بعيده دستهها راه بيفتند. زمين ليزه و كتلدارها و علم كشها حتماً زمين مىخورند اين روز عاشورايى. خدا كنه به حقّ پنج تن برف بند بياد، مردم به عزادارىشان برسند. من كه، اگر امروز دسته سينهزنى نبينم دق مىكنم ... هى ... خدا بيامرزه اسيران خاك را. حاج دايى، خاله جان، آقام، خانم جانم ... روحش شاد كه توى روضه اشك مىريخت و شيرم مىداد ... همينه كه با يه «ياحسين» اشكم شُره مىكنه. پيرزن قورى را از روى سماور برداشت، در سماور را بلند كرد و طورى كه بخار داغ به صورتش نخورد، آب سماور را پاييد كه كم نشده باشد. دوباره در سماور را گذاشت و قورى را روى آن قرار داد. روى دو زانو بلند شد و از پنجره به در حياط نگاه كرد. در هنوز نيمه باز بود و كف حياط ديگر كاملًا سفيد شده بود. زير لب گفت: دير كرد آقا ماشاءالله. همين وقتها مىاومد هر روز. از اوّل دهه نشده بود دير بكنه. سر ساعت مىآمد و ذكر مصيبت مىكرد و مىرفت كه به مجلس بعدىاش برسد. چى شد امروز؟ نكنه نياد ... يا باب الحوائج! لنگم نگذار اين روز عاشورايى ... يا قمر بنىهاشم!
تسبيحش را دست گرفت و شروع كرد به صلوات فرستادن. صداى بسته شدن در حياط آمد و پشتبندش كسى با صدايى گرم و محكم گفت: يا الله، يا الله ... صاحبخانه، هستى؟
پيرزن بلند شد و به طرف در اتاق رفت. سيد بلندقامت خوشرويى را ايستاده ميان حياط ديد. گفت: بفرماييد آقا ... سلام ... فرمايش؟
سيد سر بلند كرد و گفت: عليك السلام مادر! من دوست آقا ماشاءالله هستم. امروز نتوانست بيايد، مرا فرستاد. بدقول حسابش نكن.
دلش صاف است.
پيرزن همينطور كه از جلوى در اتاق كنار مىرفت، گفت: قربان جدّت آقا ... دلواپس شده بودم ... قدمت سر چشم ... بفرما داخل، بيرون سرده، سيد وارد اتاق كوچك شد و گوشهاى