ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٧ - توسّل به حضرت فاطمه (س) نزد امام زمان (ع)
توسّل به حضرت فاطمه (س) نزد امام زمان (ع)
عالم بزرگوار، عراقى (ره) در كتاب «دارالسّلام» مىنويسد:
ملّا قاسم رشتى (ره) نقل كرده است: به اصفهان رفتم و به مقبره تخت فولاد، روزى كه پنجشنبه نبود، روانه شدم. چون در آن ديار غريب بودم، نمىدانستم كه مردم آن شهر فقط شبهاى جمعه به زيارت اهل قبور مىروند و در ديگر ايّام، مقبره خالى از مردم است و چيزى در آنجا يافت نمىشود.
وقتى در خيابان قدم برمىداشتم، ميل داشتم كه قليانى بكشم. خادمى كه همراه من بود گفت: در اين اطراف جز شبهاى جمعه چيزى پيدا نمىشود.
من هم گفتم: زيارت اهل قبور را براى كشيدن قليان ترك نمىكنم و داخل قبرستان شدم و شروع به قرائت فاتحه كردم. ناگاه مردى را در شكل و هيئت درويشها مشاهده نمودم كه در گوشه حيات نشسته بود.
آن شخص گفت: «ملّا قاسم؛ چرا وقتى وارد شدى، طبق سنّت پيامبر (ص)، سلام نكردى؟» شرمنده شدم و از او معذرت خواستم و گفتم: دور بودم و مىخواستم وقتى نزديك شدم سلام كنم.
فرمود: «نه، شما اهل علم ادب نداريد.» هيبتش بر دلم افتاد و به او نزديك شدم و سلامش نمودم. جوابم داد و نام والدين مرا برد. گفت: «آنها فرزند پسر نداشتند و پدرت نذر كرد كه اگر خداوند به او فرزند پسرى عنايت كند، او را از اهل حديث و از نيكان قرار دهد. آنگاه خدا تو را به او عنايت كرد و او هم به نذرش وفا نمود.»
گفتم: بلى؛ اين را شنيدهام. سپس گفت: «اگر مىخواهى قليان بكشى در كيسه من موجود است، بردار و آماده كن تا با هم بكشيم.»
قصد كردم كه به خادمم دستور دهم، ولى به مجرّد اين نيّت و همين كه از دلم خطور كرد به من گفت: «نه، خودت آماده كن.» گفتم: چشم و قليان را آماده نمودم و كشيدم، سپس به او دادم، او هم كشيد و به من بازگردانيد، آنگاه چنين گفت: چند روز قبل به اينجا آمدم و هيچ ميلى به اهل اين شهر و به داخل شدن در اين شهر نداشتم. در اين مقبره، قبور تعدادى از پيامبران است، برخيز و آنها را همراه من زيارت كن.
پس برخاست و كيسهاش را برداشت و با هم رفتيم تا به جايى رسيديم، گفت: «اينجا قبور انبيا است» و آنگاه زيارتى خواند كه من هرگز در كتابها آن را نديده بودم. به هر حال، همراه او خواندم، سپس از قبرها دور شد و گفت: «من عازم مازندران هستم، مىتوانى از من چيزى بخواهى.»
از او خواستم كه به من علم كيميا را بياموزد. گفت: «آن را به تو نمىآموزم»، اصرار ورزيدم. گفت: «رزق و روزى هر كس مقدّر و معيّن شده و آنچه مىخواهى در اواخر عمرت به تو مىرسد.» گفتم: چه مىشود اگر من از فقر و فلاكت نجات يابم؟
گفت: «دنيا ارزشى ندارد.»
گفتم: به خاطر دوستى و حبّ دنيا اين تقاضا را از تو نكردم.
گفت: «پس چرا فقط از امور دنيوى تقاضا نمودى؟» ولى من همچنان به خواسته خود پافشارى كردم.
گفت: «اگر در مسجد سهله مرا ديدى، خواستهات را برآورده مىكنم.»
گفتم: پس دعايى به من تعليم نما.
گفت: دو تا دعا به تو ياد مىدهم؛ يكى به تو اختصاص دارد و ديگرى براى همگان و اگر مؤمن گرفتارى آن را بخواند، حتماً مؤثّر واقع مىشود، سپس آن دعاها را برايم خواند.
گفتم: متأسّفانه، قلمى ندارم تا دعاها را بنويسم و قدرت حفظ كردن آن را هم ندارم.
گفت: در كيسه من قلم و كاغذ است، بردار.
دست در كيسه نمودم و با تعجّب ديدم كه قليان و ديگر وسايلى كه قبلًا بود در آن نيست و فقط دوات و قلم و كاغذى به اندازه نياز و نوشتن آن دو دعا موجود بود.
مضطرب شدم و سر به طرف زمين نهاده، مهيّاى نوشتن شدم. دعاى اوّلى را املاء كرد و من نوشتم. به دعاى دوّم كه رسيد اينگونه قرائت كرد:
«يا محمّد يا على يا فاطمه يا صاحبالزّمان أدركنى و لاتهلكنى؛ اى محمّد، اى على، اى فاطمه، اى صاحب زمان، مرا درياب و هلاكم نكن.»
من در عبارت دعا تأمّلى كردم و او همين كه ديد به فكر فرو رفتهام، گفت: «آيا عبارت را غلط مىدانى؟» گفتم: آرى، زيرا خطاب به چهار نفر است و فعل آن بايد جمع باشد.
گفت: «اشتباه نمودى، اكنون نظمدهنده اين عالم، امام زمان (ع) است و غير او در عالم تصرّف نمىكند و در دعا آن سه بزرگوار يعنى حضرت محمّد، على و فاطمه (س) را شفيعان نزد امام عصر (ع) قرار مىدهيم و فقط از او استمداد مىكنيم.»
ديدم سخن متينى مىگويد، پس دعا را نوشتم ولى وقتى سر بلند كردم كسى را نديدم. از خادم درباره او سؤال كردم.
گفت: من كسى را نديدم، با حالتى كه در من سابقه نداشت به شهر بازگشتم و وارد خانه حاجى كرباسى شدم.
او گفت: آيا تبى بر تو عارض گشته است؟
گفتم: خير و ماجرا را برايش تعريف كردم.
او گفت: اين دعا را شيخ محمّد بيدآبادى به من ياد داد و من در پشت كتاب دعا آن را نوشتم. برخاست و كتاب را آورد، ولى در آن چنين بود: «أدركونى و لاتهلكونى»، آن را پاك كرد و نوشت: «أدركنى و لاتهلكنى.»[١]
پىنوشت:
[١]. عراقى، دارالسلام، ص ٣١٧.