ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٩ - گزارشى از جمكران
حس مىكنم دلم روشن شده، انگار خبر خيلى خوبى شنيده، يا عزيزى را ديده باشم، نگاهت مىكنم. اشك از گوشههاى چشمت آمده تا وسط صورتت، نقطهاى دور را نگاه مىكنى. مىآيم بالاى سرت. «وقت ملاقات شما تمام شد!» صدايم را كه مىشنوى، زود اشكهايت را پاك مىكنى و بلند مىشوى، به چاه نزديكتر مىشويم. عدهاى دور آن جمعند و عريضه مىنويسند. آنچه را نوشتهايم، داخل چاه مىاندازيم. راستى، سرّ اين عريضه نوشتن چيست؟
به «اطلاعات» مىروم. صدايت مىكنند، امّا نمىآيى. دورتر، پسرى ١٠- ١٢ ساله، سجادهاى انداخته و توى همين هوا نماز مىخواند. نزديك مىروم. وقتى به سجده رفته، با احتياط يك عكس از او مىگيرم. آن قدر جثهاش كوچك است كه از سنّش كمتر نشان مىدهد. صبر مىكنم، نمازش تمام مىشود. سلام مىكنم، جواب مىدهد، اسمش احمد است. مىگويم: «چرا توى مسجد نماز نمىخونى، گرمتره؟!»
مىخندد و سرش را پايين مىاندازد: «از كجا معلوم الآن آقا جاى گرمى باشه؟» لهجه اصفهانى دارد، دستش را مىگيرم: «حالا تو بايد هميشه توى سرما بمونى كه شايد آقا جاى گرم نباشه؟» باز مىخندد: «يه شب كه هزار شب نمىشه. حالا ما يه شب اومديم جمكران!»
هر كار مىكنم، حريفش نيستم. مىگويد: آقا، بابامون هم حريف نشد، آخر خودش رفت تو مسجد. شما هم برو.» بايد اعتراف كنم كه شكست خوردهام. خداحافظى مىكنم. از پشت سر صدايم مىكند: «ما را هم دعا كنيد.» دست تكان مىدهم و راه مىافتم. بلندگوهاى مسجد روشن مىشود، صداى اذان در تاريكى و سرماى خيابان مىپيچد، همان اذان صبح دوستداشتنى:
«إِنَّاللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ، يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» ٣ الله اكبر ... الله اكبر ...
دوباره به سمت مسجد مىرويم. كفشهايمان را مىدهيم كه شماره بگيريم. مردم توى كفشدارى ايستادهاند. كسى صلوات طلب نمىكند. مؤذن رسالت پيامبر را شهادت مىدهد. همه صلوات مىفرستند: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد.»
مردم به صف نشستهاند براى نماز صبح، كسى تكبير مىگويد. جمعيت نماز صبح را به جماعت مىخوانند. بعد از نماز راه مىافتيم كه برگرديم. از جلو شبستان تا بيرون محوطه، چشم از گنبد برنمىدارى. من هم نمىپرسم چرا. مىبينم اگر بخواهى جواب ندهى، نپرسم بهتر است. چند اتوبوس بيرون ايستادهاند. انگار آمدهاند دنبالمان. راننده داد مىزند: «تهران دو نفر» سوار مىشويم. اتوبوس زود راه مىافتد. حس مىكنم دلم باز شده، انگار خبر خيلى خوبى را شنيده يا عزيزى را ديده باشم.
كمكم از مسجد دور مىشويم. گنبد فيروزهاى و دو گلدسته كنارش در نظر ما كوچكتر مىشود. يك دفعه احساس غربت مىكنم. اين از چسبيدنم به شيشه پيداست، نه؟ طورى بيرون را نگاه مىكنم كه انگار همه كس من، آن سوى پنجره وسط اين بيابانها است. غالب مسافرها به خواب مىروند، لابد اكثرشان ديشب را نخوابيدهاند. تو زبان گرفتهاى و آرام كسى را صدا مىزنى كه من هم نشناختمش؛ يعنى اينطور فكر مىكنم.
هوا گرگ و ميش شده و غير از عكس كمنرگ خودمان روى شيشه، چيزهاى ديگرى هم پيداست.
جابهجا مىشوم كه يك ساعتى بخوابم. آخر صبح بايد بروم سركار. طورى با مظلوميت صدايم مىكنى كه دلم مىسوزد خودم را به خواب بزنم و جواب ندهم: «حسين»! مىگويم: «چيه؟» آرام مىگويى: «مىآيى هفته بعد هم بياييم؟» سرم را بلند مىكنم، اشك چشمت آمده تا وسط صورتت. مىخواهم بپرسم چرا گريه مىكنى؟ مىبينم اگر نخواهى جواب بدهى، نپرسم بهتر است.