ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٨ - گزارشى از جمكران
حواس تو اصلًا نيست، من هم مثلًا حواسم به تو نيست. نمىدانم چه حالى دارى، ترجيح مىدهم راحتت بگذارم و تنها. كمى كه مىرويم، تازه مىفهمم هوا چه سرد است. به تو و ديگران كه نگاه مىكنم، انگار سردتان نيست. لابد گرماى عشق، گرمتان كرده. امّا من هر چه مىكنم باز سردم مىشود. شايد آن چيزى كه اصلًا ندارم، همين عشق است!
نزديك مسجد عدهاى دست فروشى مىكنند. نوشابه، چاى، لبو، باقالى، كتاب دعا، نوار، اسباب بازى و خيلى چيزهاى ديگر. فكر مىكنم خودمان را گرم كنيم.
صدايت مىزنم:
بيا لبو بخوريم.
مىخوريم. گرم مىشويم و دوباره راه مىافتيم. چقدر شلوغ است! اين مردم مگر سردشان نيست؟
تمام محوطه اطراف مسجد مملو از آدم است. كوچك و بزرگ، زن و مرد و بچههايى كه با هم آمدهاند؛ شايد با اردوى مدرسه. دستم را مىكشى به طرف وضوخانه. باد تندى مىوزد. بعضى مردم در اين هوا بيرون مسجد روى زيراندازى از جنس خاك نماز مىخوانند.
در كفشدارى دو نفر، يكى پير و ديگرى جوان، كفشهاى مردم را مىگيرند و شماره مىدهند. هرچند دقيقه يكى صلوات طلب مىكند: «اللّهم صلّ على محمد و آل محمد»
داخل مسجد به زحمت جايى به قدر دو نفر پيدا مىكنيم. هشت ستون بزرگ هشت ضلعى وسط مسجد هست. تو مىايستى و با دستورى كه روى تابلوهاى دو طرف مسجد نوشته، مشغول نماز مىشوى. من هم محو تماشاى مردم مىشوم و مسجد. تركيبى از كاشىكارى و آجر نما، داخل مسجد را زيباتر كرده. مردم هم آنقدر كاشى كارى فيروزهاى دلشان زيباست كه كسى از تماشايشان خسته نمىشود.
من هم نماز مىخوانم، با همان دستورى كه روى تابلوهاى دو طرف مسجد نوشته، بعد از نماز مىرويم بيرون. كنار مسجد سالن بزرگى هست كه مردم داخل و خارج آن نشستهاند و دعا مىخوانند. صداى بلندگو سؤال هر دويمان را جواب مىدهد، دعاى توسل مىخوانند. ما هم كنارى مىايستيم تا دعا تمام شود. بعد از دعا، نيمى از مردم مىروند. عدهاى كه دسته جمعى آمدهاند، دنبال هم مىگردند. چند دقيقه بلندگوهاى بيرون مسجد به كار مىافتد تا اعضاى كاروانها را به هم برساند.
كمى كه خلوت مىشود، كتاب فروشى بزرگ كنار مسجد توجهمان را جلب مىكند.
اينجا خيلى چيزها مىفروشند. كتاب، پوستر، عكس، نوار، فيلم، رحل، جانماز و ... چند كتاب مىخريم و خارج مىشويم. پشت مسجد چاهى هست كه عدهاى دور آن جمعاند. عريضه مىنويسند براى امام عصر (ع) و داخل چاه مىاندازند.
كاغذى از كيفم درمىآورم تا چيزى بنويسم. از اين فكر كه عصاره شجره ولايت، آنچه مىنويسم مىخواند، تمام تنم مورمور مىكند، بعد، از خودم خجالت مىكشم؛ خيلى زياد. نوشته كه هيچ، او همه چيزمان را مىشنود، مىبيند و مىخواند. از سر كاغذ مىنويسم:
بسمه تعالى. خدمت امام عزيز و حى و حاضر، امام مهدى (ع) سلام عليكم.
خندهام مىگيرد، شايد باورم نمىشود. ادامه مىدهم: سالهاى پيش، از بزرگى شنيده بودم كه بزرگان و علما، هرگاه به دردى و مصيبتى گرفتار مىشدند، رقعهاى به حضور حضرت موعود (ع) مىنوشتند يا كتاب و رسالهاى با نام حضرت مىنگاشتند. همان بزرگ مىگفت كه آنان، همين كه كتاب يا جزوهشان را آغاز مىكردند، مشكل كارشان مرتفع مىشد و اين، در ميان نويسندگان شيعه، يك رمز بود و شايد رمز نوشتن عريضه به امام زمان (ع) همين باشد. والسلام.