ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٧ - گزارشى از جمكران
چراغهاى شهر، كمكم چشمك مىزنند. مردم اين شهر انگار از صبح تا به حال از خانههايشان زدهاند بيرون.
تا به حال دور خودشان و گاهى ديگران چرخيدهاند و الآن برمىگردند به سمت همان خانهها؛ بىآنكه چيزى را كه به دنبالش بودهاند پيدا كرده باشند.
گره ترافيك قدرى شل مىشود و تاكسى مىخزد جلو ترمينال. انگار فرستادهاند دنبالمان. يكى داد مىزند: «قم، دو نفر فورى.» همين كه سوار مىشويم، زود راه مىافتد.
اتوبوس كه بالاى پل مىرسد، مىتوانى نيمى از اين شهر مه گرفته را ببينى. با آن ساختمانهاى بلندش كه انگار مىخواهند توى آسمان چيزى را نشان بدهند. امّا با اين همه غبار و آلودگى، مگر چيزى پيداست ...
از شهر كه خارج مىشويم، ديگر آن قدر هوا تاريك شده كه آن طرف شيشهها چيزى پيدا نيست، مگر عكسى كمرنگ از خودمان.
تا قم راه زيادى نيست. همين كه سر به سر هم بگذاريم، رسيدهايم. گلدستههاى حرم دختر موسى بن جعفر (ع) خوشآمد مىگويند. دست بر سينه مقابل صحن مىايستى: «السلام عليك يا فاطمة المعصومه (س)» ١
نمىدانم چرا هر بار كه اينجا مىآيم، بيشتر از هر كسى، بيشتر از هر چيزى، ياد امام رضا (ع) مىافتم. نمىدانم چرا وقتى به گنبد و بارگاه نگاه مىكنم، بىاختيار مىگويم:
«قربون كبوتراى حرمت امام رضا» و تو نهيبم مىزنى: «آخه بىسواد، لااقل اون بالا را بخون.» و بالاى آستان را نشانم مىدهى. من هم سلام مىدهم عمهام معصومه را. بلند هم سلام مىدهم كه فكر نكنى وقتى توى اتوبوس خوابم برد، همه چيز را قاطى كردهام.
نماز مىخوانى و زيارت مىكنى، حيف كه دير مىشود، اگر نه بيشتر مىمانديم. عذر مىخواهيم و خداحافظى مىكنيم، آخر يك قرار ديگر هم داريم. نزديك ميدان حرم، ماشينهايى ايستادهاند:
جمكران دو نفر.
زود سوار مىشويم و راه مىافتد.
پنجره كنار تو باز است. هواى سرد مىريزد توى ماشين. مسافرى كه عقب نشسته مىگويد: «آقا! اگه مىشه شيشه رو بديد بالا.» حواست كجاست، صداى من را هم نمىشنوى. راننده بلند مىگويد: «با شما هستن آقا!» به خودت مىآيى: «بله چى شده؟»
همه مىخنديم، تو هم وسط خندهات اشاره دستم را مىبينى. داخل ماشين گرمتر مىشود. ماشين از شهر خارج مىشود. كنار جاده را مىكاوم، جمكران ٢ كيلومتر. هزار بار هم كه اين راه را بروم، باز هم همين حال را دارم. فكر مىكنم مىروم پيش بزرگى كه حساب پس بدهم يا كارهايم را گزارش كنم. چه مىگويم؟ مگر او خودش نمىداند؟
كمكم از دور نورى سوسو مىزند، بزرگتر مىشود و شكل پيدا مىكند. نورى گرد كه دو ميله نورانى كنار خود دارد. جلوتر، نماى مسجدى با گنبدى فيروزهاى به چشم مىآيد و ماشين به جاده فرعى مىپيچد. سرازير مىشويم به طرف مسجد. چند نفر از كنار جاده پياده مىآيند. دوست دارم پياده شويم و ما هم اين چند قدم را پياده برويم.
«فَاخْلَعْنَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُوىً» ٢
«آقا مىشه اين كنار نگه داريد!» اين را تو مىگويى. از كجا مىدانستى كه از دل من چه گذشته؟ راننده نگاهى مىكند و ترمز مىگيرد. پياده مىشويم و كرايهاش را مىدهيم.