ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - فرج صالحان
زيارت و سلام را انجام داد و دو ركعت نماز به جا آورد و من از آن جهت كه او را نمىشناختم ترسان بودم. او را جوانى كامل در جوانى و مردانگى ديدم كه جامه سپيدى در بر و عمامهاى بر سر كه آخر آن را به زير چانه انداخته بر دوش مبارك عبايى افكنده بود. بعد از اعمالش فرمود: «اى اباالحسين ابن ابى البغل كجايى از دعا و فرج؟» گفتمش: اى سيد و آقاى من! آن كدام است؟ فرمود:
«دو ركعت نماز مىگزارى و بعد از آن مىگويى:
يا من أظهر الجميل و ستر القبيح يا من لم يؤاخذ بالجريرة و لم يهتك السّتر يا عظيم المنّ يا كريم الصّفح يا حسن التّجاوز يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالرّحمة يا منتهى كلّ نجوى يا غاية كلّ شكوى يا عون كلّ مستعين، يا مبتدء بالنّعم قبل استحقاقها يا ربّاه- ده مرتبه- يا سيّداه- ده مرتبه- يا مولاه- ده مرتبه- يا غاية غايتاه- ده مرتبه- يا منتهى رغبتاه- ده مرتبه- أَسأَلك بحقّ هذه الاسماء و بحقّ محمّد و آله الطّاهرين- عليهم السّلام- إلّا ما كشفت كربى و نفّست همّى و فرّجت غمّى و أصلحت حالى.
و دعا كن بعد از اين هرچه خواستى و طلب كن حاجت خود را. آنگاه مىگذارى گونه راست خود را بر زمين و مىگويى در سجده خود صد مرتبه:
يا محمّد يا على يا على يا محمّد اكفيانى فانّكما كافياى و انصرانى فانّكما ناصراى.
سپس مىگذارى گونه چپ خود را بر زمين و مىگويى صد مرتبه، «ادركنى» و زياد آن را تكرار مىكنى و مىگويى: «الغوث الغوث» و تكرار مىكنى تا نفس تمام شود و سر از سجده بر مىدارى پس به درستى كه خداى تعالى به كرم خود برمىآورد حاجت تو را، انشاءالله.
به هنگامى كه به نماز و دعا مشغول بودم او بيرون رفت، بعد از فراغ از نماز نزد ابنجعفر رفتم تا از وى حال اين مرد را جويا شوم كه چگونه داخل شد؟ ديدم درها بسته و قفل است. شگفتزده، گفتم شايد درى ديگر باشد كه من از آن بىاطّلاعم. ابنجعفر قيم را صدا زدم و او از اتاق چراغخانه- كه در آنجا روغن به چراغهاى روضه مباركه مىريختند- بيرون آمد. از آن مرد و چگونگى داخل شدنش سؤال نمودم، گفت: همانطور كه مىبينى درها بسته [است] و من هنوز باز نكردهام. حكايت و قصه خود را به او گفتم. گفت: اين شخص همانا مولا و سيد ما، صاحبالزمان (ع) است. من به هنگام خلوت روضه مطهره مكرر او را مشاهده و زيارت نمودهام من بر فوت سعادت از دست رفته بسيار متأسف گشتم. صبح هنگام به گاه طلوع فجر خارج شده به سوى كرخ و مخفيگاه خود بازگشتم روز بالا نيامده بود كه اصحاب و ياران ابن صالحان در جستجوى من برآمده، ملاقات مرا طالب و از دوستانم جوياى من بودند و با آنان امان نامهاى از وزير بوده كه در آن به هر لطف و مرحمتى وعده بود. با دوستى از دوستان مورد وثوق و اطمينان به حضور او رفتم. از جاى برخاسته، مرا در بر گرفت با رفتارى مهرآميز كه از او نه چنين ديده بودم و نه انتظارش را داشتم، مرا گفت: تنگى كار تو بدانجا كشيد تا شكايت مرا به صاحبالزمان (ع) نمودى؟ گفتم: دعايى و مسألتى بود. گفت: واى بر تو، ديشب كه شب جمعه بود مولاى خود صاحبالزمان (ع) را در خواب زيارت نمودم، مرا امر فرمود كه با تو به نيكى رفتار نمايم و با من چنان قهر و درشتى اظهار داشت كه بر خود ترسيدم. ابوالحسن ابن ابىالبغل گفت: گفتم: لاالهالاالله، شهادت مىدهم كه آنان حقاند و منتهاى حقاند، من خود مولاى خود را در بيدارى ديدم و با من چنين و چنان فرمود و آنچه را كه در حرم و مشهد مبارك موسىبن جعفر امام كاظم (ع) ديده بودم، براى او باز گفتم. پس بسيار شگفتزده شد و با من رفتارهاى بسيار نيكو و ارزنده و بزرگ به جاى آورد و به آرزوهايى كه انتظار و گمانش را نمىبردم به بركت مولاى ما صاحبالزمان (ع) رسيدم.
ترجمه اين قصه و نماز فرج هم همانطور كه اشاره نموديم در كتاب «العبقرى الحسان» و «دارالسلام» مرحوم عراقى هست امّا در كتاب هر دو، يك سطر از دعا ساقط شده است و براى تصحيح آن شايسته است عزيزان به «بحارالانوار» يا خود «دلائلالامامة» رجوع نمايند.
مرحوم «فاضل عراقى» بعد از نقل داستان مىفرمايد، مؤلف مىگويد:
ذكر اين خبر مناسب فصل سابق بود و ذكر اين شخص در زمره كسانى كه شرفياب خدمت آن بزرگوار شدهاند انسب مىنمود و سبب ذكر اين در فصل معجزات- به علاوه آنكه در «بحارالانوار» هم در اين باب ذكر نموده- آن است كه جهت معجزه را در آن اقوى ديدم؛ زيرا كه از اين عمل آثار غريبه مشاهده كردم.
اوّلين وقتى كه به اين نعمت رسيدم آن بود كه، در سال هزار و دويست و شصت و شش با امام جمعه تبريز كه حاج ميرزا باقربن ميرزا احمد تبريزى، «طاب ثراهما»، بود در همين بلده كه دارالخلافه تهران است در خانه آقا مهدى ملكالتجار تبريزى، كه فيمابين مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثه ميرزا موسى برادر حاج ميرزا مسيح، طاب ثراه، به او منتقل گرديد و الان در تصرف پسرش حاجى محمد كاظم ملكالتجار است، منزل داشتيم و حقير بر ايشان مهمان بودم. لكن چون او مأذون به مراجعت به تبريز از جانب شاه نبود حقير را هم سبب انسى كه مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهيه