شيداي روح الله (سيري در زندگي آيت الله حاج آقامجتبي حاج آخوند) - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤٠ - آية الله العظمي ملا حسينقلي همداني
خلق به او راجع بود. براعتکاف مسجد سهله وکوفه بسيار مواظبت ميکرد و مردم را درحق او چنان گمان بود که شرفياب خدمت امام عصر(عج) ميشود ومعروف به کرامات بود.[١]
ماجراي حضور سيّدعلي شوشتري در نجف اشرف وآغاز حرکت عرفاني واخلاقي او دراين حوزه از زبان علاّمه طباطبايي چنين نقل ميشود:
درحدود متجاوز از يک صد سال پيش درشوشتر، عالمي جليل القدر به نام آقا سيدعلي شوشتري مصدر قضا ومراجعات عامّه بود. ايشان مانند ساير علماي اعلام به تصدي امور عامه از تدريس وقضا ومرجعيت اشتغال داشتند. يک روز ناگهان کسي درمنزل را ميزند، وقتي که از او سؤال ميشود، ميگويد: در را بازکن، کسي با شما کاري دارد. مرحوم آقا سيدعلي وقتي در را بازميکند، ميبيند شخص جولايي ـ بافندهاي ـ است. ميگويد: چه کارداريد؟ مرد جولا در پاسخ ميگويد: فلان حکمي را که طبق دعوي شهود به ملکيت فلان ملک براي فلان کس نمودهايد، صحيح نيست، آن ملک متعلّق به طفل صغير يتيمي است وقباله آن در فلان محل دفن است. اين راهي را که شما درپيش گرفتهايد ناصحيح است وراه شما نيست.
آية الله شوشتري ميگويد: مگر من به خطا رفتهام؟ جولا ميگويد: سخن همان است که گفتم. اين را ميگويد و ميرود. آية الله درفکر فرو ميرود که اين مرد که بود و چه سخني گفت؟ ودرصدد تحقيق برميآيد. معلوم ميشود که درهمان محل، قباله ملک يتيم مدفون است وشهود برملکيت فلان، شاهد زور بودهاند. بسيار برخود ميترسد و با خود ميگويد: مبادا بسياري از حکمهايي را که دادهايم از اين قبيل باشد! وحشت وهراس او را ميگيرد.
درشب بعد همان موقع، جولا درميزند و ميگويد: آقا سيدعلي شوشتري! راه اين نيست که شما ميرويد. ودرشب سوم نيز عين واقعه به همين کيفيت تکرار ميشود، وجولا ميگويد: معطّل نشويد، فوراً تمام اثاث البيت را جمع کرده، خانه را بفروشيد و به نجف
[١]. دارالسلام، ص٥٥٠ .