درآن شب که نماز مغرب وعشاء واعمال مسجد را به جاي آوردم و تقريباً
دوساعت از شب ميگذشت، همينکه نشستم ودستمال خود را باز کردم تا چيزي بخورم، هنوز
مشغول خوردن نشده بودم که صداي مناجات ونالهاي به گوش من رسيد، وغير از من هم دراين
مسجد تاريک احدي نبود.
اين صدا از ضلع شمالي، وسط ديوارمسجد، درست درمقابل و روبروي
مقام مطهرحضرت امام زمان ـ عج ـ شروع شد. به طوري جذاب و گيرا وتوأم با سوز وگداز
وناله واشعارعربي وفارسي ومناجاتها و دعاي عالية المضامين بود که به کلي حال ما وذهن ما
را متوجه خود نمود. من نتوانستم يک لقمه از نان بخورم ودستمال همينطور باز مانده
بود.
|
ما بدين در، نه پي حشمت وجاه آمدهايم
ازبد
حــــادثه اينجـــــا به پنـاه آمــدهايم
رهـــرو
منزل عشـــقيم و زسرحـــدّ عدم
تا به اقليم وجـــود اين همــه راه آمدهايم
سبزه خطّ
تو ديديم و زبســتان بهشــــت
به طلبکاري اين مِهــــر گيــــاه آمدهايم
|
|
صاحب صدا ساعتي گريه
ومناجات داشت وسپس ساکت ميشد، قدري ميگذشت دوباره مشغول خواندن ودرد دل کردن ميشد
باز آرام ميگرفت. وهربار که شروع ميکرد به خواندن، چند قدمي جلوتر ميآمد. به
طوري که قريب به اذان صبح که رسيد در مقابل مقام مطهر امام زمان ـ ارواحنا فداه ـ
رسيده بود. دراين حال خطاب به حضرت نموده وپس از گريهي طولاني وسوز ونالهي شديد
ودلخراشي اين اشعار را با تخاطب و گفتگوي با آن حضرت خواند:
|
|
|
با چنين گنج که شد خــازن او روح امين
به گدايي به درخـــانهي
شــــاه آمدهايم
لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاسـت؟
که درين بحـــر کرم، غرق گناه آمدهايم
آبرو
مــــيرود اي ابرخطـــا شــوي ببار
که به ديوان عمــــل نامه ســـياه آمدهايم
حافظا
اين خـــرقهي پشـمينه بينداز که ما
از پــــي قافــــله
با آتش آه آمــــدهايم
|
|