علوم قرآنى - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٣٥٢ - تشخيص اعجاز
استوارترين محتوا بر عرب آن زمان عرضه شد، در حالى كه يگانه مهارت عرب آن دوره در زبان و بيان آنان بوده و بخوبى تشخيص دادند كه اين سخن نمىتواند ساخته بشر باشد كه اينگونه آنان را از همآوردى ناتوان سازد. البته اين بلنداى شيوه قرآنى- چه از لحاظ نظم و چه از لحاظ محتوا- همچنان پابرجا است.
وليد بن مغيره مخزومى كه سخنورى نيرومند و از سران بلندپايه و سرشناس عرب به شمار مىرفت درباره قرآن چنين مىگويد: «يا عجبا لما يقول ابن أبي كبشة[١]، فو اللّه ما هو بشعر و لا بسحر و لا بهذي جنون و إنّ قوله لمن كلام اللّه ...؛ آنچه فرزند ابن ابى كبشه مىسرايد، به خدا سوگند! نه شعر است و نه سحر و نه گزافگويى بىخردان، بىگمان گفته او سخن خداست ...».
هم او- موقعى كه از كنار پيامبر مىگذشت و آياتى چند از سوره مؤمن را كه در نماز تلاوت مىفرمود شنيد- گفت: «و اللّه لقد سمعت من محمد آنفا كلاما ما هو من كلام الإنس و لا من كلام الجنّ، و اللّه إنّ له لحلاوة، و إنّ عليه لطلاوة، و إنّ أعلاه لمثمر، و إنّ أسفله لمغدق. و إنّه يعلو و ما يعلى؛ به خدا سوگند! چندى پيش از محمّد صلّى اللّه عليه و آله سخنى شنيدم كه نه به سخن آدميان مىمانست و نه به سخن پريان. به خدا سوگند! سخن او شيرينى ويژهاى و رويه زيبايى دارد. همچون درختى برومند و سر برافراشته، كه بلنداى آن پرثمر و اثربخش و پايه آن استوار است و ريشه مستحكم و گسترده دارد. همانا بر ديگر سخنان برترى خواهد يافت و سخنى ديگر بر آن برتر نخواهد گرديد»[٢].
طفيل بن عمرو دوسى كه مردى شاعرپيشه و با انديشه و از اشراف قريش بشمار مىرفت، عازم خانه خدا گرديد. كسانى از قريش به گرد او آمدند تا او را از
[١] مشركان، پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله را با اين عنوان ياد مىكردند و او را به« ابو كبشة» نسبت مىدادند. او مردى از قبيله« خزاعة» بود كه در ديانت با قريش مخالفت ورزيد. گويند او جدّ مادرى پيامبر بود كه او را به وى نسبت مىدادند.
[٢] ر. ك: تفسير طبرى؛ ج ٢٩، ص ٩٨. سيره ابن هشام؛ ج ١، ص ٢٨٨. سهيلى؛ الروض الانف؛ ج ٢، ص ٢١. ابن اثير؛ اسد الغابة؛ ج ٢، ص ٩٠. ابن عبد البر؛ الاستيعاب؛ ج ١، ص ٤١٢. ابن حجر؛ الإصابة؛ ج ١، ص ٤١٠.
قاضى عياض؛ الشفاء؛ چاپ سنگى؛ ص ٢٢٠. ملا على قارى؛ شرح شفا؛ ج ١، ص ٣١٦. غزالى؛- احياء العلوم؛ ج ١، ص ٢٨١، ط ١٣٥٨ ه. سيد هبة الدين شهرستانى؛ المعجزة الخالدة؛ ص ٢١. حاكم نيشابورى؛ المستدرك؛ ج ٢، ص ٥٠٧ سيوطى؛ الدر المنثور؛ ج ٦، ص ٢٨٣.