داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٩١
ديگه زلّه شده بودم. ديگه حوصلهمون سر رفته بود. ديگه نمىگذاشتندمون آواره هم باشيم. بندر پهلوى رو كه نمىشناختم. با كسى هم رفيق نمىتونستم بشم.
مىترسيدم. كى حوصله داشت با من رفاقت كنه؟ از بس اين آژانه ما رو چهارچشمى مىپاييد، ديگه كسى نزديكمون نمىشد. هيشكى رو نداشتم كه باهاش يك سلام عليك بكنم. اين منو مىتركوند. آرزو مىكردم، آرزو مىكردم كه يكى باشه و من روزى يك دفعه بهش سلام كنم. آرزو! امّا كجا؟ فقط همون آژانه بود كه دم به دم ميومد. مشترىهام ته كشيده بودند. كى حوصله داشت بيآد پهلوى من عكس بندازه! مردم اونجايى ميرند كه براشون دردسر نداشته باشه. اين پدرسگ كه نشونى همشون رو مىبرد مىداد، ديگه ما رو از نون خوردن هم انداخته بود. ديگه نمىشد صبر كرد. ديگه همش بايست به فكر اين شكم بىصاحاب مونده باشم. اين پسره هم كه رفته بود و خبرى ازش نبود. من حتم داشتم كشته شده. امّا مادرش نمىدونست.
چه فرق مىكرد. اونم مىدونست كه ديگه پسرشو نمىتونه ببينه. همين كافى بود كه زندگى رو به من حروم كنه. امّا كدوم زندگى؟ زندگى سگ، بهتر از ما بود. من چه طور مىتونستم مثل سگ كتك خورده، صبح تا شام منتظر يك سلام عليك باشم؟ منتظر اين باشم كه غير از اون آژانه، كس ديگهاى به سراغ من بيآد؟ من چه طور مىتونستم همش فكر يه لقمه نون روزم باشم؟ عادت نكرده بودم. هميشه براى خودم دكّونى داشتم. تو دهات هم كه بوديم، كى مىگذاشت يك شاهى از جيبم خرج كنم؟
چه روزهاى خوبى بود. ديگه ممكنه تكرار بشه؟ مگه تو خواب ببينمش. تو خوابم نميشه ديد. مگه بميرم و راحت شم. اينجام ول كنم نيستند. مگه من چه كردهام؟
چرا عكس دستهجمعى دهاتىها رو فروختم؟ همين؟ من همه اين مازندرونو گشتهم.
تا اون طرف زنجونم رفتهم و عكس گرفتهم. خوب اين كه گناه نيس. گناه هم باشه، چرا راحتم نمىكنند؟ چرا حبسم نمىكنند؟ مىمردم بهتر بود. ديگه نمىشد هم مرد.
سوبلمه هم ديگه ما رو نمىكشه. نكشت ديگه. اگه همون قدر ترياك خورده بوديم، حتما راحتمون كرده بود. نمىدونم چى بهمون داده بود ...»
مرتّب حرف مىزد. هر جمله خود را تمام نكرده ول مىكرد و به جمله ديگر مىپرداخت. خيلى حرفهاى ديگر زد كه من يادم رفت. خيلى حرفها زد. و ما تا وقتى كه خورشيد در دريا افتاد و كمكم خاموش شد، با هم بوديم.
سنگينى غمى كه از دل او برمىخاست و روشنايى غروب كننده خورشيد را دنبال مىكرد، بادهاى عجول كنارهاى را مهار مىزد و به دريا درس سكوت و وقار مىداد. و نسيمى كه از روى آبهاى دور مىوزيد، انگار در ميان شورى و بىبويى خود، بوى يك دهان سوخته از جوهر گوگرد را به همراه مىآورد.