داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤١
«اسد، چرا خوابى؟ يالّا بابا! يالّا! ...»
اسد آن چه را كه در آن دو روز آخر، در زيراب ديده بود، هرگز نمىتوانست از نظر دور كند. مرگ مادر و برادرش، تنهايى و بىهمزبانى در غربت ناراحت كننده كرمان، اين همه رنج و ملالى كه در اين مسافرت كشنده و پر عجله كشيده بود، هيچ كدام فكر او را مشغول نمىداشت. همه را فراموش كرده بود. انگار با تمام اين نوع گذشتههاى خود رابطهها را بريده بود. و از گذشتهها، آن چه را كه هميشه در نظر داشت، وقايع دو روز آخر معدن بود.
وقايعى كه در آن دو روز اتّفاق افتاده بود، براى او يك داستان گذشته نبود.
وقايعى بود كه هميشه صورت حضور به خود مىگرفت و جلوى چشمش بود.
نمىتوانست فراموش كند. همچنان كه روى جرزهاى نيمهكاره زندان تازهساز شهر كرمان با احتياط راه مىرفت و براى بنّاى كرمانى گل و آهك مىبرد، سر نيزههايى كه در آن دو روز، حتّى از سر ديوار مستراحها هم كنار نمىرفت، او را دنبال مىكرد و صداى رگبار مسلسلها هنوز در گوش او طنين خود را داشت. انگار جلوى چشم او، همين الآن بود كه اصغر عظيم را از خانهاش بيرون كشيدند و با سر نيزه گوشت صورتش را آويزان كردند. رديف كارگرانى را كه در آن دو روز با طنابهاى سفيد و ضخيم به هم بسته بودند و به دستههاى بيستتايى، از اين گوشه به آن گوشه، مىكشيدند، هرگز از خاطر نمىبرد.
اسد هنوز گيج آن دو روز بود، نمىدانست در غياب آنها چه خبرها شده است.
سخت مضطرب بود. نه براى اين كه علايق خود را پشت كوههاى شمال به جا گذاشته بود. نه، او ديگر به هيچ يك از اين چيزها علاقهاى نداشت. آن چه مورد علاقه او مىتوانست باشد، ديگر همان در زيراب نمانده بود. با خود او، تا كرمان آمده بود و با ديگران، كه شنيده بود به قشم و بندر عبّاس تبعيد شدهاند، تا كنار آبهاى خليج فارس نيز كشيده مىشد. شنيده بود در شاهى و چالوس چه خبرها است.
وقتى از اصفهان حركت مىكردند، از تهران نيز خبرهاى بدى مىشنيد، ولى آنچه در آن دو روز در زيراب اتّفاق افتاده بود، نمىگذاشت اسد به چيز ديگرى بينديشد.
حتّى به اين فكر هم نبود كه با هزار زحمت توانسته است كارى پيدا كند و ناچار مىبايست رضايت خاطر اين بنّاى كرمانى را هر طور شده است به دست بيآورد. ولى بنّاى كرمانى ديگر سر و صدايى نداشت و فقط گاهى كه از او خيلى كسالت مىديد و دستش خالى مىماند، صدا مىزد:
«اسد، چرا خوابى؟ يالّا بابا! يالا! ...»
و ديگر سر جرز، آواز هم نمىخواند. اسد هم حتّى به اين فكر نبود كه از او بپرسد