داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٢٣

به شنيدن اين نويد، لاشخور دوّمى سرش را كج كرد و دنبال شيشه‌اى لاى پر و بال خود گشت و گفت:

«برويم!»

و اين بار، هر دو لاشخور پر كشيدند. همچون طواف كنندگانى صبور و تازه نفس، بر فراز سر جمع مشايعت كنندگان كه ساكت و با طمأنينه آداب خود را به جاى مى‌آوردند. يكى از دخمه‌بان‌ها در دخمه را باز كرد و ديگرى بسته سفيدپوش لاشه را به دوش كشيد و از پلّكان بالا برد. دو نفر از مشايعان انارها را در هر قدم به زمين مى‌كوفتند و چند نفر مى‌گريستند و سر تكان مى‌دادند و يكى بخور مى‌سوزاند و كودكى سنگى به طرف لاشخورها پرتاب كرد كه سخت جسورانه در اطراف جمع پر مى‌كشيدند. كسى به كودك پرخاش كرد و لاشخورها دور شدند و به سوى ديوار پشت دخمه رفتند و نشستند و نفس تازه كردند و ديدند كه دخمه‌بان‌ها دوتايى لاشه را به جايش گذاشتند و رفتند.

«چرا سفيدى را پاره نكردند؟» «چه مى‌دانم جوان؟ اصلا آخر الزّمان شده. نمى‌دانم پس چرا سائوشيانت اين‌ها ظهور نمى‌كند ... من كه پنجه‌هايم قوّت ندارد.»

و در دخمه كه بسته شد، لاشخورها به طرف لاشه كوس بستند و آن كه جوان‌تر بود، به يك ضربه منقار، روپوش را دريد و چنگ در گوشت برد. دوّمى كه تازه نشسته بود، گفت:

«عجب بويى مى‌دهد! اين كه بوى لاشه نيست. و اصلا چرا رنگ گوشت اين طور برگشته؟»

و گرسنگى بيش از آن بود كه اوّلى جواب او را بدهد. اين بود كه دوّمى گفت:

«من كه از اين گوشت نمى‌خورم.» «به درك. برو دانه انارها را جمع كن تا يبوست بگيرى!» «كلّه‌خرى نكن جوان! اين گوشت و پوست جوان را همين جورى نذر ما نكرده‌اند. كاسه‌اى زير اين نيم‌كاسه است. آن قدر هول نزن! خير نمى‌بينى‌ها!»

امّا لاشخور اوّلى گوشش بدهكار نبود. همچنان كه لاشخور دوّمى او را مى‌پاييد، تا در منقار و چنگالش توان بود، دريد و كند و خورد و همچه كه به تفنّن سراغ چشم‌ها رفت تا خستگى منقار خود را بگيرد، چيزى در درونش به هم آشفت و سرش گيج خورد و كنار لاشه افتاد. اوّل لرزيد و بعد گردن افراشت و چنگال‌ها را دراز كرد تا آشوب را از درون خود براند. امّا همچنان كه بود، بر جاى سرد شد. لاشخور پير سرى جنباند و در دل گفت: