داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٥
و پس از اين كه يك پك محكم به چپق زد، بدون اين كه به نگاه شكوهآميز و خسته از پرچانگى اسد توجّهى كند، شروع كرد:
«لابد شمارم كه مىآوردن، سر راهتون از مهريز عبور كرديد. شايد يادتون نباشه.
مهريز پنج فرسخى زير يزده. پشت ده، زير سينهكش كوه، درّهاى هست كه بهش مىگند" غربالبيز". شايد اسمش رو نشنيده باشيد. دمدماى غروب بود كه كاميونهاى بارى ارتش، با همه زيرابىها، به اونجا مىرسند. اين طور كه اسد تعريف مىكرد، همشون رو توى چهارتا كاميون نظامى ريخته بودند و شب و روز، شلّاقكش، مىآوردند. وقتى مىخوان از مهريز راه بيفتند و سوارههاى هر كاميونى رو كه حاضر غايب مىكنند، مىفهمند كه از ماشين آخرى دو نفر كم شده. اينطور نيست اسد؟ ... نگذاشته بودند خبر به ماشينهاى ديگه برسه و همه رو فورا حركت داده بودند و فقط دو نفر از ژاندارما رو اونجا گذاشته بودند كه فرارىها رو بگيرند و از عقب بيآرند ...»
اوستا محمّد ولى ساكت شد و چند پك قايم به چپق زد. يك چراغ خوراكپزى لولهدار اتاق را گرم مىكرد و بوى نفت به مشام مىرسيد. وقتى خواست دوباره شروع كند، يكى از آن دو نفر زيرابى اشاره كرد كه:
«خود اسدم مىدونه. براتعلى قبل از شهريور، پنج سال تو يزد تبعيد بوده. بايدم اين كارو مىكرد. آدمى كه پنج سال تو يك شهر مونده باشه، اگه نتونه همون نزديكياش خودشو سر به نيست كنه، پس به چه درد مىخوره؟»
اوستا محمّد ولى حرف او را تصديق كرد و افزود:
«ژاندارمها دو روز مهريز مونده بودند و به خرج قهوهچى سر جادّه، شام و نهار خورده بودند و بعدش هم دست خالى راه افتاده بودند. و ده روز بعد، خودشون رو به ژاندارمرى اين جا معرّفى كرده بودند.»
اسد از روى خستگى نفسى كشيد و با لحن شكوهآميز گفت:
«براى من فرق نمىكنه كه اون دوتا چه جور فرار كردند. اين مهمّه كه اونا مثل ما بىغيرتها احتياجى ندارند كه تو ساختمان محبس كار كنند. شايدم تا حالا گيرشون آورده باشند. چه اشكالى داره؟ من فرارشون رو دو روز بعد فهميدم. وقتى كه هنوز به كرمان نرسيده بودم. هنوز وقت باقى بود. امّا من جايى رو بلد نبودم. حتم داشتم گير مىافتم. حالا كه ديگه ازينم ترسى نيست، چرا باز بمونم؟ شايد تا عيد حكم آزادى مارو بدند. شايدم ندند. من نمىخوام تا اون وقت صبر كنم. من كه نتونستم با اونا فرار كنم، حالا مىخوام تلافى كنم. مىخوام ديگه رنگ اين ديوارهاى بندكشى نشده رو، نبينم. مىخوام ديگه هيشكى نتونه رنگ اين زندون رو ببينه. هيشكى! اين