داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٩
١
شمع قدى
يك شمع قدى زرد و بلند، كه با طنابى چرب و سياه به پايه پيه گرفته منبر سهپلّهاى بسته شده بود، بد مىسوخت و گرگر مىكرد. روى دستهها و كف پلّههاى منبر، همهجا، شعله شمعهاى كه از ته به گل فرو رفته بودند، كج و راست مىشد.
بابا صالح، مؤذّن پير مسجد، عباى نازك تابستانى خود را- كه در اين هواى سرد فقط مىتوانست سرما صافكن خوبى باشد- دور كمر پيچيده، شبكلاه خود را بالاتر زده بود و در حالى كه دايما ذكر مىگفت و گاهى بلند صلوات مىفرستاد، ... در اطراف منبر مىپلكيد و شمعها را جابهجا مىكرد، يا فتيله شمع قدى را كه گاهگاه گرگر مىكرد، با چاقوى خود كوتاه مىساخت.
منبر را توى چارچوب در مسجد كار گذاشته بود و براى اين كه زياد به منبر بىاحترامى نكرده باشد، گل را روى چند ورق روزنامه پهن كرده بود و شمعها را ميان آن فرو مىكرد.
بابا صالح در اين همه سالها كه عمر كرده بود و هر شب قتل منبر گذاشته بود، هرگز نتوانسته بود دخل يكى از اينهايى را كه دم در مسجد شاه منبر مىگذارند، داشته باشد.
مسجد شاه شارع عام است. مجالس متعدّد روضهاى كه هر سال محرّم در آنجا داير مىشود، و گذشته از آن، مردمى كه هميشه از آنجا مىگذرند، ... مشترىهاى خوبى براى اينگونه دكّانها هستند. ولى اينجا نه مسجد شاه بود- كه مردم به شمع روشن كردن در آن عقيده مخصوصى داشته باشند- و نه مىشد، مثل آنجا، حتّى تا