داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٤٤

در بيرون، سرماى خشكى كه خانه بى‌در و بند اسپندار را پر كرده بود، با تاريكى ديگر اتاق‌ها، كه درهايى مثل دهان مرده بازمانده، و طاقچه‌هاى گردگرفته داشتند، مى‌آميخت؛ و سكوتى دردناك از آن ميان به وجود مى‌آمد. سكوتى كه سنگينى‌اش روى همه چيز حسّ مى‌شد؛ روى ديوارهاى طبله كرده؛ روى كف گود افتاده و چال و چول حياط؛ و روى هرّه بام‌هايى كه تاب برداشته و سينه داده بود.

اسپندار سه روز بعد از ورود خود به كرمان، اين خانه بزرگ را با چهار اتاق و ساير مخلّفاتش، به ماهى ٢٥ تومان، كرايه كرده بود. ولى خود او جز همان يك اتاق را در دست نداشت. يكى از رفقاى كرمانى او، يك خانواده دهقانى را، كه در كپرهاى خرما زندگى مى‌كردند، به او معرّفى كرده بود؛ و او از آن‌ها براى سرايدارى خانه كمك مى‌گرفت و آن‌ها هر شب، بى اين كه اسپندار خواسته باشد و يا اين كه آنان را از اين كار منع كند، براى رفع تنهايى صاحب‌خانه غريب خود، وقتى شام مى‌خوردند، يك پيت حلبى برمى‌داشتند و مى‌زدند و آواز محلّى فراموش شده‌اى را مى‌خواندند.

«آى ليلى ليلى ليلى ... دوست مى‌دارم خيلى ... خيلى ...»

ولى آن شب، در خانه اسپندار، سروصدايى نبود. اعضاى آن خانواده دهقانى، همان اوّل شب، شام خود را خورده و خوابيده بودند. فقط اتاق اسپندار روشن بود و از درز درهاى بسته آن گاهى صداى خنده‌اى، و يا فرياد خشم‌آلودى، بيرون مى‌آمد.

اواخر ماه بهمن بود.

از روزى كه اسپندار را از قزوين تبعيد كرده بودند، اين اوّلين بار بود كه در يك هم‌چو جلسه پنج شش نفرى شركت مى‌كرد. فقط به ميناب كه اخيرا سر كشيده بود، چند نفر از رفقاى خود را كه آن‌ها هم تبعيدى بودند، يافته بود.

اوستا محمّد ولى سكوت كرده بود. كيسه توتون خود را درآورد و مشغول چپق چاق كردن شد. اسد كه خود را راحت‌تر مى‌ديد، باز گفت:

«من اگه مرگ مادر و برادرم گيجم نكرده بود، حتما با براتعلى فرار مى‌كردم. منم مثل اون دوتا خودمو سر به نيست مى‌كردم. مگه چه‌م بود؟ اگه فرار كرده بودم كه ديگه مجبور نبودم تو اين بناى جهنّمى كار كنم. راضى نيستم يك وجبش بالا بره. كاشكى اين تنه لش من زير همين جرزها مى‌موند و راحت مى‌شدم.

اسد خيلى دل‌تنگ مى‌نمود. اسپندار گوش مى‌داد و آن دو نفر زيرابى چشم به دهان اسد دوخته بودند و ماتشان برده بود. اوستا محمّد ولى- كه علاقه مخصوصى به نقل سرگذشت زيرابى‌ها پيدا كرده بود- باز پادرميانى كرد و رو به اسپندار گفت:

«حتما براتون تعريف نكرده كه حسن و براتعلى چه جورى فرار كردند؟

نيست؟ ...»