داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ١٢٤

«بياه! تا تو باشى ديگر سرتغى نكنى! حالا كو تا يك همدم ديگر پيدا كنم؟ توى اين برّ بيابان، با اين لاشه‌ها كه ديگر بوى لاشه را هم نمى‌دهند.»

و پر كشيد و به زحمت برخاست و رفت سراغ انارها كه بيرون دخمه در هر قدم تركيده افتاده بود و خونابه قرمز رنگى از كنار دهان هر كدام مى‌تراويد.