داستانهاى سياست

داستانهاى سياست - آل احمد، جلال - الصفحة ٣٧

«... نه ... نه! نمى‌خواد پيدايش كنى. من ديگه با هيشكى حرفى ندارم. حتّى با تو.» و آخوند هر چه اصرار كرده بود، نتوانسته بود از او چيزى در بيآورد و آخر سر هم وصالى او را به زور از اتاق بيرون كرده بود.

ساعت ده صبح پى او آمدند و از انبار ذغال ايستگاه كه در آن زندانى بود، بيرونش آوردند. آن‌قدر به عجله راه افتاده بودند كه حتّى دست‌بند هم با خود نداشتند. دست‌هاى او را با يك تكّه از همان طناب‌هاى سفيد و نوى كه با تفنگ‌ها از تهران فرستاده شده بود، بستند. در يكى از درّه‌هاى خزان‌زده زيراب، نزديك بهدارى معدن، رو به سراشيب تپّه‌اى كه در پاى آن، يك جوى باريك، يخ‌زده بود، سرپا نگاهش داشتند.

مه سنگينى كه درّه‌هاى زيراب را با همه آن اطراف در خود فرو برده بود، طنين هشت ضربه تفنگ را بلعيد و دوباره آوارى از اندوه و سرما، بر سر همه آن اطراف فرو ريخت.